
يادته ...
يادته تو اون كافي شاپ هميشگي مون ....
يادته صداي يه موسيقي ملايم مي اومد و بخاطر بارون شديد مرتب برقا نوسان داشت و خاموش و روشن مي شد و چقدر همه چيز براي ما دلهره و زيبايي خاصي داشت ...
بادته مي گفتم چرا اينقدر مي لرزي و تو مدام انكار مي كردي ...
يادته صورتت رو اونقدر به صورتم نزديك كردي كه صداي نفسهاي گرمت به صورتم مي خورد ....
يادته سر انگشتاتو تو دستام حركت مي دادي تا من بالاخره اونارو بگيرم و مدام دستام از نوازشاي دستات فرار مي كردن ...
يادته گفتم نمي خوام به اشتباه بيفتم و تو خنديدي ....
يادته مي خواستي بهم بگي ، يه چيزي مي خواستي بگي ، هرچي به سمتي كه جمله ها مي خواستن بيرون بيان مي رفتيم صداي نفسهات تند تر مي شد و نفسهات كشيده تر ...
يادته موقعي كه قاطعانه مي خواستي بگي يهو آهنگ تموم شد و تو لعنت كردي به اون كافي شاپ كه حتي نواراش هم باهات يار نبودن ...
يادته صورتتو عقب كشيدي و انگار كه منصرف شدي يا اينكه راحت شدي كه ديگه لازم به گفتنش نيست با خيال مطمئن تكيه زدي به صندلي ...
يادته چند دقيقه همينجوري مات به نور ملايم روي صورت پسر ميز كناريمون نگاه كردي كه با چه جرات و بي خيالي داشت از دختر كناريش بوسه مي گرفت ....
يادته ...
يادته بهم گفتي تو جرات رو از آدم مي گيري ....
يادته بهم گفتي هيچوقت نمي فهمم چكاري واقعا خوشحالت مي كنه ...
يادته بهم گفتي كاش بعضي موقع ها مثه بچه ها به هيچ چيزي فكر نمي كردي و اين منطق لعنتي رو مي ريختي دور ...
يادته بهم گفتي دلم مي خواست مثه بچه خرگوشا فقط جست و خيز كني و بيخيال همه چيز بشي ....
گفتي مشكلا مال من ، نه گفتي مشكلا مال اين شونه هاي خركيه منه ، گفتي تو به مشكلا فكر نكن ، گفتي من حلش مي كنم ..
يادته ....
يادته نه تو تونستي مشكلا رو حل كني و نه من مثه بچه خرگوشا بشم ...
حيف ....
حيف تموم اون لحظه ها كه از دست رفت ...
حيف من ...
حيف تو ....