
ديشب بهت حسوديم شد ، مصي ديشب بهت خيلي حسوديم شد ..
نمي دونم يهو چم شد ، اما وقتي اونقدر مهربون همديگرو نگاه كرديد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اونطور با صداي بلند گريه كردم ، بخدا نمي تونستم جلوي اشكامو و بد تر از اون صداي هق هق هامو بگيرم ...
مي دونم ترسيدين ، هم تو هم اون ، اما دست خودم نبود ، اصلا متوجه نمي شدم كه چي داره بهم مي گه ، مغزم هنگ كرده بود ، حتي تو رو هم نمي فهميدم ، فقط مي ديدمتون ، حركتهاتون برام بي معني بود ...
احساس مي كردم ديگه نمي تونم ، اونجا باشم ...
متاسفم كه اونجوري بدون خداحافظي و مثه ديوونه ها از ماشين بيرون اومدم ، متاسفم كه دستگيره ماشينشو داغون كردم .دست خودم نبود .
نمي دونم تو اون هواي سرد و بدون هيچ لباس گرمي چطور تونستم اونهمه مسيرو بدوئم تا دم در خونه اشون ، اما من سردم نبود مصي ، همه وجودم آتيش گرفته بود ....
نمي دونم چرا به سمت خونشون مي دوئيدم ، اون كه رفته بود ......
مصي داشتم خفه مي شدم ، احساس مي كردم كه هيچ چيز تو ذهنم نيست جز يه نقطه ـ اون ـ
تو كوچشون كه رسيدم نمه نمه هاي بارون به صورتم مي خورد ، و يكي در ميون چراغهاي روشن و خاموش خونه ها كوچه رو تاريك و روشن كرده بود .
كنار ساختمون ميله هاي درو گرفتم ، دنبال ماشينش بودم ، اونجا بود ....
شبيه آدمهاي ساعقه زده شده بودم ، دوباره دوئيدم تو كوچه تا پنجره اتاقشو ببينم ، تو اتاقش بود ، سايش مثه هميشه نشسته بود پشت ميز تحرير كنار پنجرش و لپتاپش كه حتما بازم روي يه برنامه ديگه كار مي كرد ....
نمي تونستم تكون بخورم ، همينجوري خيره به پنجره اي كه سايه اون روش افتاده بود شده بودم ، دلم نمي خواست سرمو پايين كنم ، حتي اگه رويا هم بود ، خوب بود .... قشنگ بود .... منو آروم مي كرد ....
دلم مي خواست جراتشو داشتم و داد مي زدم كه اينجا رو نگا كن ، اما نتونستم ... مصی اون اینجاست ، اون اینجاست ...
نمی دونی حالا چقدر حالم بهتره ، مصی اگه نبود و من نمی دیدمش نمی دونستم چکار قراره بکنم .