تبليغاتX
page

ورق صد و نود و سوم : کودک ساده من

دارم غرق می شوم .

غرق دریایی از کثافت و چرک ، غرق سیاهی و خونابه ، تمام وجودم پر است از کرم های چاق و درشت و سفید ،

خدایا مرا ببخش …. این یکی دیگر شعار نیست ، مرا ببخش ….

بیچاره آن پسرک که اگر دل به من خوش دارد !!! خوشحالم که توی چشمهایش هیچ نبود که مرا گرفتار کند و توی این کثافتی که دست و پا می زنم ، پای رفتنم را ببندد ، گفت از امروز بنویس ، می خواست بداند در سر امروز من چیست ! شاید می خواست ببیند خودش را می تواند پیدا کند در بین همه مفهومهای گمشده و تخیلی ذهنم ..

باشد باکی نیست ، می نویسم ، از تو ، از امروزم ، از کثافتی که تویش دارم دست و پا می زنم و بوی تعفن و گندابه اش آنقدر زیاد است که دست یاری هیچکسی بدان نمی رسد …

می نویسم از امروزم و از تو که خیلی پاک و معصومی و بهترین برای تو رفتن است … دل نبستن و بیخیالی …

این من ، این منه آلوده و آسیب دیده ، این منه خشک ، این منه سوخته ، نه چیزی برای بخشش دارد و نه چیزی برای خواستن !

این منه دل بسته به کسی که او دل به کسی دیگر بسته و اوی او هم به کس دیگر دلبسته ….

گفتی اینها چیست ؟؟؟ اینها همه تکه تکه های زندیگی من است … نمی بینی ؟!؟!؟ برای امور واضح هم به دنبال کشف حقیقتی ؟؟؟ چه ساده ای کودک من …

دلم می خواهد یک چیزی را بدانی ، یعنی تمام هدفم این بود توی همین چندبار بتو یک چیزی را بگویم ، نمی دانم ولی انگار هیچ متوجه نشده ای ، آدمها سرگذشت های عجیبی دارند و بسیار مبهم و در خود فرو رفته…

می دانی پسرک من ، ترسانده ای مرا ، خیلی زیاد . کم اورده ام .

می خواهم بروی ، بروی و توی دهلیز تنگ و تاریک و سرد و پر اضطراب زندگی من نباشی ، می دانم توی اولین دالان گم خواهی شد ، دالانهای پر خوف و هراس زندگی من….

خدایا مرا ببخش ... خدایا می بینی ؟؟ شده ام مصداق شیطان رجیم ... می بینی خدا ؟ می بینی توی چه نکبتی دست و پا می زنم ؟ می بینی ؟ براستی تو مــــــــــــــــــــی بینی ؟؟؟؟؟؟

چرا همه عشقت را از من دریغ داشته ای ؟ یعنی اینقدر پاک بودم که شیطانت اینگونه مرا به بند کشیده که حتی لذت یک سجود را هم از من دریغ می کنی ؟!؟!؟!؟!؟

خدا که نمی بیند ، لااقل تو ببین پسرک که من چقدر آلوده ام .

ببین که من موجودی در حال تجزیه ام  ....

خوب نگاه کن ، می بینی ....

بهتر است بروی ، بروی و بی جهت قبای تنهایی  ما تنهایان را به تن نکنی ، تو از جنس ما نیستی و نه ما از جنس تو . خوش باش و سربلند و سر افراز ...

از گناهان و اشتباهات من نیز بگذر کودک معصوم من !

 

پی نوشت ۱: گفتگويي با خوانندگان بالاخره ویرایش شد.

پی نوشت ۲:چه جای اندیشیدن در باب کتاب خوانی است وقتی که کتاب مورد علاقه ات در بازار نیست چرا که نویسنده اش در بند است ..... (واقعا لذت بردم » نقل از این دوست)

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 16:54  توسط سونامی  | موضوع: |