تبليغاتX
page

ورق دویست و دوم : تو مال من نیستی

خیلی وقته که اینا رو می خوام بگم ، امانمی شه ، همیشه هزار تا چیز هست که وقتی برات نمی زاره به این چیزا هم برسی .

البته دیگه فرقی هم نمی کنه . دیگه خیلی وقته که کار از کار گذشته ، البته تو هم حق داشتی ، تو حق داشتی... گرفتار دیوونه شده بودی ...

حالا من اینجام ، تنها ، مثل همیشه ، دلم نمی خواد اینجا باشم .

همه چیزایی که بهت گفتم دروغ بود ... همه چیزایی که برات تعریف کردم ، دروغ بود ، همه دروغ بود ، حتی .....

گرفتار شدم .....

دیگه اینجا برام مثه یه قبر تنگ و تاریک شده که با کوچکترین حرکتی سرم می خوره به سنگهای بالا و پایین ...

کی فکر می کرد یه روز به اینجا برسم ...

من احتیاج به کمک دارم ... اینو نمی تونم به کسی بگم ...

اون زنیکه عوضی هم همش زر زر مفت کرد .... می گفت حرف بزن ... نمی دونست به چه چیز این چهره خندون و خوشحال کمک باید کنه ...

حالم بهم می خوره .... از همه چیز ... از اون زنه .... از تموم این دوستای روباه صفت ... از تموم این کثافت کاریا ...

از لباسای تنگ ... از صداهای خندون ... از اتاقای خالی ... از کسایی که با تلفن حرف می زنن .... از کسایی که تو جاده مخصوص کار می کنن ... از هر کی که می گه چه خبر .... از تو .... از تو .... از تو ....

دستام همیشه می لرزه .... سرده .... دل صاب مردامم که همیشه تنگه ...

می بینی چقدر بین ما فاصله اس ؟؟؟ تو کجایی و من کجا .... 

توی کی هستی و من کی .... ازت می ترسم ....  تو منو بغل نمی کنی ....

همیشه می ترسم ... پیش تو هیچی ندارم که بگم .... همش باید دستامو زیر بغلم بزنم که از سرما کبود نشن ، اونم وسط چله تابستون ...

نمی دونم تو راجع به من چی فکر می کنی .... خستم .... همیشه خستم ... حتی از اینکه نمی تونم تو چی فکر می کنی ....

دستم مدتهاست که درد می کنه ، چشمام می سوزه  ،سرم تیر می کشه ، تنم مثه معتادا درد می کنه ...

مخم کار نمی کنه ....

دلم می خواست بهت یه جاهایی رو نشون بدم ... یه جایی می شناسم که پر آفتابگردونه ، خودم پیداش کردم ...

باغبونش همیشه منو راه میده .... می خواستم ببرمت اونجا ...می خواستم دستتو بگیرم و بکشم و با هم اونقدر داد بزنیم که خفه بشیم .... دلم می خواست اونجا ببوسمت .....کاش می شد ببرمت .... اما حیف دیر شده ...

تو قسمت کردن سهم ها ، به من بی سهمی رسیده ...

تو گلوم یه چیزی به بزرگی تخم مرغه که نمی زاره نفس بکشم .... مثه یه بغض نترکیده ....

دلم می خواد بگم .... بگم که خیلی چیزا رو فهمیدم .... بگم که تمام پرآی پروازمو کندن ... شکستن ... دارم له می شم ....

یک سال پیش خواب دیدم که توی یه ساختمون خیلی مجلل پله های هشتم و نهم باز شده از هم و یه زنه با موهای بلند و جو گندمی بین اون پله ها افتاده و پله ها هر لحظه به هم نزدیک می شن و اون زنه با تموم وجود جیغ می کشه .... جیغ می کشه .... جیغ می کشه .....

حالا که به یاد میارم ، چهره اون زنه با موهای جو گندمی ، چهره خود من بود .... من بودم که داشتم با تموم وجودم از درد جیغ می کشیدم .....

خوابم تعبیر شده .... حالا دارم جیغ می کشم .... اما نه کمکی هست و نه راه نجاتی ....

تو مال من نیستی .... حتی به قدر یه بار دست کشیدن به گونه هات ....

تو مال من نیستی .... قدره یه بار نگاه کردن به چشمات ....

تو مال من نیستی .... حتی به قدر یه قدم نزدیک تر شدن ...

همش می گم نکنه آه من تو رو بگیره .... من نمی خوام تو اسیر من باشی .... تو مستحق بهترینهایی نه من....

دلتنگی ها یه روزی تموم می شه ..... مهم اینه که تو خوشحال باشی ... دلتنگی من حتی اگه تموم نشه .... مهم اینه که تو خوشبخت باشی ....

دیشب اما چه حالی داد صیاد افتخاری و های های گریه های من .... انگار با هم تو اون مزرعه آفتابگردون بودیم ..

دلم هیچی نمی خواد ...... تورم نمی خواد .... تو باید بی من باشی .... تو اگه بی من باشی خوشبختی ....

دیگه صبحا می تونم با خیال راحت پاشم .... به اینکه دیگه هیچکسی نیست .... دیگه هیچکسه هیچکس نیست که نگران باشم که نگران منه....

حالا منم و خدا ..... منم و صدای ناله های یه اسپیکر که همین روزاس که پاره بشه بس که بلنده .... 

منم و یه نرم افزار ورد که تا بمیرم می تونم تایپ کنم .... دیگه اینترنتم نمی خواد ...

دیگه هیچی نمی خواد ....

دیگه برام بیخیالی شده خیلی چیزا ....

دلم از همه گرفته ... از این آدمایی که از بودنت فقط دستاویز خودشون رو می خوان .... همون بهتر هیشکی نشناستت ...

همه می گن خیلی بزرگی ... می گن حرفات خیلی برای سن تو بزرگن ..... آدما به هرکی که حرفاشو نفهمن می گن بزرگ ... از بس که دیوونن ....

ولی تو حرف نمی زدی ، ولی من همیشه فکر می کردم تو !!! خیلی بزرگی .... کنارت احساس می کردم به بچه ام که باید بغلم کنی تا نشکنم .....

دارم یه چیزایی یاد می گیرم ها ... دوس داشتم نشونت بدم .... دارم تف کردنو یاد می گیرم .... دیدی این پیرمردا چطوری تف می ندازن تو خیابون !!!! باید یاد بگیرم که بتونم رو همه چیز اونطوری تف کنم .....

اگه دوس داشتی بدونی بپرس بهت می گم چرا باید یاد بگیرم ....

می دونی اگه بهم بگن باید بمیری برام اصلا مهم نیست ، اما می دونم تا آخرین لحظه حسرت به بغل کشیدنمو با خودم می کشم .... 

اونقدر هم کار خوب ندارم که اگه رفتم اون دنیا برم بهشت و از خدا بخوام تو رو به من بده و تا هستم و تا موقعی که باید باشم تو رو مجبور کنن منو بغل کنی ....

هه ... فکر کنم اگه افتادم جهنم خدا برا مجازاتم تو رو می زاره که جلوی من بقیه رو بغل کنی !!!

یعنی می شه یه روزی بالاخره من بمیرم ؟؟؟

چه روز خوبیه اون روز ... روزی که دیگه قرار نباشه سختی دلتنگی تو رو تحمل کنم ....

چه روز خوبیه اون روز ...

                          چه روز خوبیه اون روز ....

2 نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 13:28  توسط سونامی  | موضوع: |