
همیشه تو دقیقه نود یه کاری می کنه . همیشه دیگه وقتی به انتهای عجز و درموندگی که می افتم و حتی فکر می کنم خود خودشم دیگه منو رها کرده ، یه کاری می کنه که من انگشت به دهن بمونم .
همیشه وقتی که فکر نمی کنم نقطه امیدی باشه یه چشمه ای برام میاد که کاری جز سکوت و سپاس نداشته باشم .
نمی دونم چرا همیشه اینجوری باید خدا خودشو به من نشون بده ...
خیلی وقت بود که دیگه فکر می کردم تو هیچ کجایی بزرگی رعفت خدا قرار ندارم . فکر می کردم که ازم رو برگردونده و دیگه هیچ نگاهی به من نمی کنه ...
من دیروز بازم گوشه های رحمت بزرگش رو دیدیم .... با چشم دیدم و با دستام لمسش کردم ....
تنها چیزی که الان دارم شرمندگی و خوشحالی بزرگیه ....
مثه یه بچه که از خطای بزرگش گذشت کردن و دارن دست محبت به سرش می کشن . دیدی چه حس عجیبی داره اون بچه ، هم احساس گناه می کنه و هم خوشحاله از بخشیده شدن . یه لبخند پر لرز رو لباشه و یه نگاه مظلوم تو چشاش و سرش که همش پایینه ...