تبليغاتX
page

ورق دویست و ششم : این روزا خیلی گرفتارم

این روزا خیلی گرفتارم

خیلی چیزا اذیتم می کنه ، نه یه کم، خیلی ، مشغله ها و بدبختی های خودم کمه اونوقت یه سری مسائل و دلخوری ها هم دهن باز می کنه و نمی زاره به این راحتی ها نفس بکشم .

امروز اونقدر این مسائل بهم فشار اوورد که فقط رفتم شرکت ، پام نرسیده یه مسئله ای پیش اومد که واقعا ریختم بهم. حتی نتونستم تحمل کنم یک ساعت دیگه اونجا باشم .

متاسفانه توی این چند سالی که توی این شرکت کار می کنم هیچکس رو نتونستم پیدا کنم که راجع به این مشکل بزرگ باهاش صحبت کنم.

زد به سرم که چند جا برم ببینم می شه کاری کرد یا نه ..

خیلی مسخره بود . یه جایی رفته بودم مصاحبه ، برای بخش برنامه ریزی ، با اینکه کلا سابقه من با کار اونها فرق می کرد ، ولی خوب فکر کردم تو یه سیستم با اون دم و دستگاه بالاخره هیچی نباشه 4 تا سوال ازم می کنن که حداقل به رفتنم تا اونجا بی ارزه ........ هه !!! .. ازم خواست یه چند کلمه تو ورد تایپ کنم و چند تا فرم و جدول تو اکسل بکشم و از چند تا فرمول استفاده کنم ..و چند تا سوال مضخرف تر ..

نمی دونم کاش اصلا اونجا نمی رفتم ، احساس کردم خیلی بهم با اون سوالهاشون توهین شد ...

از مهندسایی که باهات مثه بچه ها حرف می زنن هم متنفرم ..

عاشق مدیرای سخت گیرم ، عاشق معلمایی که جون می کنن و نیم نمره می دن ، عاشق پلیسایی که جریمه می کنن و به کارت سپاهی بودنت اهمیتی نمی دن ....

شرکتایی که امروز رفتم از لحاظ شیک و پیکی آخرش بودن و بعید نبود مفتخر به مدال و لوح هم تو این زمینه نشده باشن  ، ولی بر عکس شرکت ما همه چیزش لُرییه ، من از این قسمتش خیلی خوشم می یاد ، احساس نمی کنم که جای غریبی هستم ، درست همون احساسی رو دارم که تو حال خونه نشستم . هیشکی برای کسی کلاس نه میزاره و نه می تونه بزاره .

ولی خوب مشکلات خاص خودش هم داره ، خیلی چیزاش هم هست که مثه امروز خیلی بهم فشار میاره .

ولی خیلی خوشحالم که با تمام اشکالایی که وجود داره تو یه چنین شرایطی مدیرم چوب لای چرخم نمی زاره .

امروز وقتی برگه مرخصیمو جلوش گذاشتم مثه کوه آتشفشانی بودم که فقط تلنگر می خواست ، اما فقط لبخند زد و امضاش کرد و هیچی نگفت ، برعکس خیلی از روزهای دیگه که بالاخره یه چیزی می گفت .

نمی دونم شاید قیافم و اون ساعت مرخصی خواستنم خیلی تابلو بود . نمی دونم .

کلا روز افتضاحی بود ، خیلی دیوونه شده بودم .

اما نمی دونی چقدر حال کردم وقتی شب دیدم سایتو میزون کردی ، باور نمی کردم حرفم اینقدر برات مهم باشه که بهش نصفه شبی زنگ بزنی و بگی درستش کنه ....

خیلی اعصابم بهم می ریخت وقتی می رفتم و اون آرم خالی و شماره تلفن و ایمیلت رو می دیدم .

حالا جون گرفته ، قبول داری ؟ حالا می شه دست روش گذاشت و بگی اینی هم هست ، من اینجوری دوس دارم
2 نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 23:10  توسط سونامی  | موضوع: |