
مدام پلك مي زدم و رو به باد مي ايستادم كه اشك هام خشك بشه و پايين نريزن ، از پشت پنجره چشمايي كه مراقم بودند رو خوب مي تونستم تشخيص بدم ، دونه هاي بارون شايد مي تونست تو در هم شدن قطره هاي اشكام با قطره هاي شفاف بارون كمكم كنه .
پرايد مشكي رو ديدم كه با آرم آژانس ... مي اومد ، سوار كه شدم و حركت كرد ديگه حتي لحظه اي هم اشكام مجال ندادند ، همينجور مثل يه رود سد شكسته مي اومدن ...
صداي آهنگ شادش رو مي خواست بلند كنه اما صداي هق هق من وادارش كرد خاموشش كنه و تا آخر مسير هيچي نذاره .
دلم از همه زندها بهم مي خورد ....
فكر نمي كردم قبرستون تو روزاي غير از شب جمعه اينقدر خلوت باشه ، تقريبا خالي...
خادم امام زاده آرامگاه بنان رو نشونم داد .... چقدر شمع دورش بود ، همه خاموش ... چه زيبا شده بود وقتي همشون رو روشن كردم .
چه جاي خوب و آرومي بود براي باز كردن تموم دلتنگي هات ....
چقدر اين زندگي براي من سخته ، يادته تو گفتي خيلي سادس ؟؟؟؟ ولي سخته ، خيلي سخت
تو هيچوقت جاي من نخواهي بود ، اون پرت و پلاها جلوي حامد ، اون شب لا مصب و اون دختره!
زندگي برام خيلي سخته ، واقعا دنبال اين بودي ؟
مثه هميشه وقتي به خودم ميام خيلي دير شده ، هوا تاريكه ...
نگاه هاي تيز بعضي از رانندهاي ترانزيت آزارم ميداد ، سرم رو بر گردوندم و به سمت مسيري كه ماشينهاي خطي عبور مي كردن رفتم و ايستادم . بازم صداي خنده راننده هاي ترانزيت بود ... صداي خنده ها و نگاه هاي تيزشون ..
متاسفم كه توي اون تاريكي و هواي نمزده من از مرده ها نترسيدم ، به شرافت قسم كه من از مرده ها نترسيدم! من از زنده ها ترسيدم ،مرده ها كه آروم و ساكت بودن و آزاري نداشتن، من از زنده ها ترسيدم !!!!
اگه ناچار نمي شدم بهت تلفن نمي كردم كه بياي دنبالم ، تازه آروم شده بودم كه صداي داد و فرياد تو تموم آرامشي كه به سختي بدست اوورده بودم رو ازم گرفت ، تمام وجودمو منقبض كرده بودم تا از دست نره ، ولي تو فقط سرم داد مي كشيدي ، چيز زيادي نمي شنديم ، فقط گاهي مي شنيدم كه مي گفتي ديوونه اين ساعت تو قبرستون چيكار مي كني ، برو پارك ، برو سينما ، برو بگرد ، برو خريد . گاهي هم بازوم رو اونقدر محكم مي گرفتي و تكون مي دادي كه هواسم بيشتر به حرفات جمع بشه و نمي دوني وقتي رها مي كردي چقدر جاش درد مي گرفت....
بعد شروع كردي به نصيحت هاي پدرانت ، اما من داشتم به صدای سیاوش گوش می کردم . شنیدن آهنگ اون دوست داشتنی تر از شنیدن نصیحت های تو بود ....
.
.
.
حوصله ندارم بنویسم ...
.
.
.
نگران من هم نباشید ..... بالاخره این زندگی می گذره .... یه روزی می رسه که دگه از همه چیز راحت بشم . از دست همه .. حتی از دست این وبلاگ .... انگار مادرم به شدت می ترسه که خودکشی کنم .... توی حموم که میرم از وقتی که میرم تا وقتی میام بیرون بیشتر از ده بار میاد صدام میکنه و چیزای الکی می گه .... دلم می خواد بهش بگم اگه بخوام خودکشی کنم ترجیح می دم از بالای یه ساختمون بپرم پایین .....