تبليغاتX
page

کاملا شخصیه (1)

بالاخره تونستم یه مقدار پول رو اونم با هزار مكافات و بد بختي جور کنم . گاهی دیدی آدم چقدر حماقت می کنه و صبر می کنه ؟؟ نباید اینقدر منتظر می موندم . این اولین باری بود که فکر می کنم خیلی زیادی صبر کردم . یه کم دیر شده . ولی خدا رو شکر خیلی هم دیر نیست . تمام وجودم پر دلهرس . این یکماهه خیلی سخت گذشت و فکر می کردم اینم ازون موضوعایی هست که با گذشت زمان درست می شه ، ولی بر عکس بود . گذشت زمان بر عکسش کرد . کاملا برعکس .

بالاخره باید یکی یه کاری کنه . هر چی هست بهتر از اون فکر های احمقانه ای هست که تو سرم بود . برای عملی کردنش همیشه وقت دارم .

خیلی سخته که با این وضعیت سر پا بیاستم . ولی اینکارو دارم می کنم . زمین هم که بیافتم مهم نیست و بالاخره اونی که عادت به زمین خوردن داره خیلی سریع می تونه سرپا هم بیاسته.

نمی دونم چرا ولی فکر می کنم اینبار نه اینکه فکر کنم اتفاق مثبتی می افته ! که باید بیافته . راه ديگه اي وجورد نداره ...

می خوام همه لحظه ها رو از ابتدا تا انتهاش بنویسم . از دو هفته پیش دیگه واقعا به این فکر افتادم که باید این کارو بکنم . ولی کاش می شد شرایط الان رو اون موقع می داشتم .

به قول دوستم ، حالا شاه سیاه باشی یا سفید مهم نیست . حتی اینم مهم نیست که با قلعه سفید دوستی و با قلعه سیاهه دشمن .

بدجوری قاطی کردم . همه وجودم پر دلشوره و اضطراب .

حالا رفتنش یه چیزه برگشتنش هم یه چیز . اینبار اگه دیر هم بشه مهم نیست . نهایتش همه چیزو می گم . شاید باید خیلی وقت پیش بهش می گفتم . شاید باید به همه می گفتم . هر چی هست دیگه تنهایی نمی شه . جریان شتر سواری دلا دلا ست . می خوام از خر شیطون پایین بیام . شاید اینجوری خیلی بهتر باشه . هر چند که خیلی تردید دارم . ولی می خوام یه بار هم که شده مثه آدم رفتار کنم .

پنج شنبه وکیلی می خواد بیاد شرکت . تا اون موقع یه خروار کار دارم که باید بکنم . ولی می دونم که قلطی تر از اونی هستم که برسم انجامشون بدم . می ترسم سر این قاط زدنا بالاخره یه کاری دست خودم بدم . هفته پیش مهندس قرار داد مهندس وکیلی رو داد دستم گفت بخونش اگه مشکل نداره تائیدش کن ، منم فقط امضاش کردم. خدا کنه اتفاقی نیافته . مخم تعطیله به معنای واقعی شده . مهندس گفت من دارم رو حساب حرف تو قرار داد می بندم ، منم گفتم انشا الله که مشکلی پیش نمی یاد !!! نمی دونه من حتی قرار داد رو نتونستم بخونم !!!!

خدا مي دونه گندش كي در بياد . به جهنم ...

وکیلی پنج شنبه میاد شرکت و من باید یه خروار کارو تا اون موقع برسونم ، ولی می دونم که نمی تونم . نمی تونم کار کنم .

 

کاملا شخصیه (2)

ديروز بالاخره فهميدم كه دفترچه بيمه هم بدرد مي تونه بخوره !!!!

دچار توهم شدم ... تو حالت عادی نیستم . راه که می رم تلو تلو می خورم . باید یه دستم کمکم باشه تا به دیوار نگه دارم . اگر بردارم تا کمتر از چند ثانیه شوت شدم روی زمین.

نيم كره چپ مغزم هنوز درد مي كنه . البته نه اينكه مث قبل درد كنه . عینه يه آدم كه تا مي خورده زدنش و حالا چشم باز مي كنه و مي خواد راه بره . يه التهاب داره و يه حسي كه سرش سنگين شده و موقع راه رفتن تاب مي خوره . حالم درست همونطوره . يه بي حسي عجيبي كه خيلي خوشاينده و تو تمام تنمه حس مي كنم . از صبح تا حالا گريه نكردم . الان ساعت ده صبحه . اينش خيلي خوبه . تو روزاي عادي حداقل تا اين ساعت يه دوسه باري  گريه مي كردم و مغزم به سوت زدن مي افتاد . ولي تا الان كه هيچ كدوم از اينها اتفاق نيافته .

ولي يه كم دوبيني دارم . تار مي بينم انگار . البته شايد اين به خاطر شماره چشمم باشه كه فكر مي كنم يه كم بالاتر رفته .

از هر روزم مي نويسم . اين روز اول بود .

راستي يه كارايي داده كه بايد انجام بدم . زياده . بايد براش تو يه موضوع خاص بنويسم . من هميشه با موضوعاي خاص محدودم مي كنه . ولي بايد بنويسم . تا شنبه وقت دارم . حداقل 10 صفحه بايد بنويسم .

اميدوارم كه كمكي بتونه بكنه .

 

کاملا شخصیه (۳)

امروز بازم بهتر از روز قبلم . خیلی آرامش دارم . تو ایم همه مشکل و فشار واقعا برام مثه رویا می مونه اینهمه آرامش . پوست تنم که احساس می کردم از شدت فشار منغبض شده بود الان به حالت عادی برگشته . دردی که زیر پوستم مدتها بود همراهم بود رو دیگه به اون شدت ندارم . ولی هنوز تو بعضی قسمت های تنم احساسش می کنم . امروز روز دوم بود . اما تا الان که ساعت ده و نیمه یک بار ناخودآگاه گریه کردم . ولی الان خوبم . خوب و پر از آرامش . تنها چیزی که آزارم میده چشمامه که پر از خوابه و رنگ صورتمه که به شدت زرد شده و هر کی من رو می بینه بهم می گه حالت خوبه ؟؟

راه که می رم تلو تلو می خورم . خیلی هم سعی می کنم که این اتفاق نیافته اما بازم تلو تلو می خورم .

می خواستم ماشینم رو بیارم اما دوتا دلیل داره که نیوردمش . یکی اینکه زیاد رو هوش و هواس عادی نیستم که بتونم رانندگی کنم . یکی هم اینه که لامصب رو چند روز گذاشتم خونه باطریش ضعیف شده استارت نمی زنه . بدبختی یه دیگه..

ولی اگه می تونستم بیارم یه کم دیر تر می اومدم و یه کم هم زودتر می تونستم برم . اینجوری می تونستم بیشتر استراحت کنم .

کاش یه دوست داشتم . کاش یه دوست داشتم که این روزها بد جوری انسانم آرزوست.

یه چیزی رو به مرور فهمیدم که تو شرایط بد رو دختر جماعت نمی شه حساب کرد . یعنی همیشه شونه خالی می کنن . خوب اینم یه مدلشه دیگه . خدایا یه دوست برسون . یه دوست .

2 نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 12:10  توسط سونامی  | موضوع: