تبليغاتX
page

ورق دویست و یازدهم : طعم تلخ فقر (2)

روزی از روزهای اسفند ماه بود . میگفتن نزدیک عیده ... بچه های دیگه کوچیک تر بودن و کفش هم داشتن ... تازه اگه هم نداشتن نمی فهمیدن که نگاه دیگرون یعنی چی . اما باید یه جوری دهن گنده تره رو که من بودم رو می بستن .. ما هم مثلا رفتیم خرید .. باپولی کمتر از سه هزار تومن!!! با مادرم رفتم که مرتب غر می زد و می گفت چرا زودتر یه کفش انتخاب نمی کنم و دست از سرش بر نمی دارم ؟ وقتی روی خرید یه کفش که خوشم اومد اسرار کردم نمی دونی که همون موقع ازش چه تو سری خوردم و نفرینی شنیدم....(البته حق داشت، چطور می شه به یه بچه تو اون سن حالی کرد که....) خلاصه بعد از سه چهار ساعت گشتن و له له زدن از دیدن کفشای زیبا و گرون قیمت . ( گرون همون زیر پنج هزار تومن که برای بقیه بچه های اون دوره شاید خیلی هم مفت بود) وارد یه مغازه شدم که منو یاد تونل وهشت می نداخت ... یه مغازه کثیف که بزور چراغ فانوسی اونو روشن کرده بودن و صاحب مغازه با اینکه صورت پر از پشم و چروکیدش رو لای یه شال طوسی رنگ بافتنیش (که معلوم نبود چند وقته شسته نشده و با اینکه چرک تاب بود اما کثیف بودنش رو متوجه می شدی) قایم کرده بود . با وجود شالی که دور دهنش بود اما بوی تند سیگار از دهنش بیرون میزد .... تو مغازه کفشهای دست دوز زیاد بود . اما بیشترشون مردونه بودن و کفش به اندازه یه دختر بچه دوم راهنمایی خیلی کم داشت ... یه کفش خریدم .... البته چه عرض کنم .... صد رحمت به گالش های میرزا نوروز !!!

یه کفش مدل عروسکی با رنگ صورتی صدفی و یه سگک طلایی روش !!! اونم برای یه دختر بچه دوم راهنمایی که مدرسه میره !!! حالم داشت بهم می خورد .. اوغم گرفته بود ... از اینکه اونو جلوی دوستام پا کنم .. اما چاره ای نبود .

(همینه که هست ) این جمله رو مادرم گفت .

با نفرت تمام جعبه کفش رو بغل زدم و رفتم .

از تمام چیزهایی که به عنوان البسه عید خریده بودم نفرت داشتم .. یه بلوز آستین بلند با رنگ صورتی با یه پروانه مونجوق دوزی روش . بلوزی که بیشتر به لباسهای پاییزه شباهت داشت تا لباس عید !!!... علاوه بر اون یه دامن لی هم خریده بودم ... با یه جفت جوراب مشکی بلند...(مادرم همیشه مشکی و ضخیم می خرید آخه دیرتر پاره می شدن. ولی من همیشه عاشق ساق شلواریهای سفید دوستام بودم. آخه اونها لباسهای آدمو قشنگ نشون میداد و جورابهای مشکی من هم زشت بود هم اگه لباسهام هم قشنگ بود اونها رو زشت نشون میداد).

شکل کوزت شده بودم .تمام خرید هام اینا بود .. اونقدر ناراحت بودم و خانوادم رو مقصر می دونستم که تند تند راه می رفتم و بدون اینکه منتظر مادرم بمونم به راه افتادم . مادرم غر می زد و فحشم می داد که چرا تند تند دارم میرم و نمی ایستم تا اونم بیاد . اما من اهمیتی نمی دادم و قدمهام رو سریعتر بر می داشتم .

از عید متنفر بودم .... عید یعنی تحقیر ... عید یعنی نمایش بدبختی مون ... عید یعنی زون کردن رو هرچی که خودتو به بیخیالی زدی و نخواستی بهش فکر کنی.... 

عیدی که تمامش یا باید به حل کردن تکالیف می گذشت یا مهمون داری از طایفه پدری !!!

اما قضیه به همینجا ختم نشد . وقتی رفتم خونه و لباسهامو دوباره پوشیدم که به بچه ها نشون بدم ، با کمال ناراحتی دیدم که کفشهام لنگه به لنگه اس !!!! یعنی برای یک پا دو لنگه کفش خریده بودم !!! داشتم از ناراحتی دیوونه می شدم . با هزار قسم و عجز و لابه . با مادرم دوباره به همون مغازه برگشتیم .

خنده دار بود .... چون هر کفش از همون مدل پام می کردم لنگه به لنگه بود .... مغازه دار اصرار می کرد که اینطور نیست و من اشتباه می کنم . اما من وقتی قدم زدم از پاهای خودم که شکل اردک شده بود اونقدر عصبانی شدم . با لکنت به مغازه دار گفتم : نیگاه کنید .... خودتون نیگا کنید ....

بالاخره سیزده روز تعطیلی عید رو با مشقت و فرار از دید و بازدید اقوام گذروندم ...

اما وقتی رفتم مدرسه . تا همین لحظه که اینا رو واستون می گم خنده ها و متلک ها و نگاه های همشاگردیهام رو فراموش نکردم ... و حرفهای نیش داری که بچه پولدارهای کلاس می زدن :

   حالا چرا صورتی خریدی ؟ حداقل مشکی می خریدی که لنگه به لنگه بودنش کمتر به چشم بیاد !!

نگاه های مردم تو خیابون و متلک های بچه های مدرسه رو تحمل کردم تا اینکه یه هفته گذشت و زن دائیم یه کفش واسم اوورد که مال خودش بود و دیگه نمی پوشید . کفشی که دقیقا دو سایز از پاهای من بزرگتر بود . وقتی اونو می پوشیدم دیدم از پام درمیاد . اما بالاخره هر چی بود از اون کفشای صورتی و بد قواره و لنگه به لنگه خودم که خیلی بهتر بود ... توش یه مقداری پارچه چپوندم که از پام در نیاد . اما مگه میشد ؟؟؟

تو اون بارون و گل و لای فروردین ماه ، یه کفش به اندازه قبر بچه بپوشی و از پات در نیاد ؟ پاهام رو سفت به کفه کفش چسبونده بودم که از پام در نیاد ... به سختی راه میرفتم و پام رو مثل کسی که مشکل داره روی زمین می کشیدم ....

خوب دیگه می خواین چی بگم براتون که اون کفش تا مدرسه هزار بار از پام بیرون پرید و پاهای کوچیک من تو گل فرو رفت .

وقتی نشستم کنار جدول و از پا درد گریه کردم  اون موقع بود که فهمیدم ثروت بیشتر جاها بهتر از علمه و معلما دروغ می گن که بین فقیر و ثروتند هیچ فرقی نیست . .. فهمیدم که دیر رفتنم به مدرسه .تنبیه و جریمه معلم . خنده های بچه ها . متلک های دوستام و تموم این پیشامد ها .فقط تقصیر یه چیزه و اونم بی پولیه ... یعنی همون فقر ..

ازین قصه ها تو زندگی من زیاده ... اون قدر زیاد که دیگه نمی خوام به هیچکدومشون فکر کنم . واسه خاطر همین چیزاست که اگه ازم بپرسن دلت می خواد دوباره به بچگی برگردی میگم نه !!!!

 

پی نوشت :

این داستان هم کاملا تخیلیه

آقا مجید می بخشی که افتاده ام به هم زدن این مستراح . توی این کثافت ها دنبال چیزی هستم . شاید خودم !!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 21:3  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت |