تبليغاتX
page

ورق دویست و سیزدهم : بهبودی

فاز یک

بالاخره تونستم یه مقدار پول رو اونم با هزار مكافات و بد بختي جور کنم . گاهی دیدی آدم چقدر حماقت می کنه و صبر می کنه ؟؟ نباید اینقدر منتظر می موندم . این اولین باری بود که فکر می کنم خیلی زیادی صبر کردم . یه کم دیر شده . ولی خدا رو شکر خیلی هم دیر نیست . تمام وجودم پر دلهرس . این یکماهه خیلی سخت گذشت و فکر می کردم اینم ازون موضوعایی هست که با گذشت زمان درست می شه ، ولی بر عکس بود . گذشت زمان بر عکسش کرد . کاملا برعکس .

بالاخره باید یکی یه کاری کنه . هر چی هست بهتر از اون فکر های احمقانه ای هست که تو سرم بود . برای عملی کردنش همیشه وقت دارم .

خیلی سخته که با این وضعیت سر پا بیاستم . ولی اینکارو دارم می کنم . زمین هم که بیافتم مهم نیست . بالاخره اونی که عادت به زمین خوردن داره ، خیلی سریع هم می تونه سر پا بیاسته .  

نمی دونم چرا ولی فکر می کنم اینبار نه اینکه فکر کنم اتفاق مثبتی می افته ! که باید بیافته . راه ديگه اي وجورد نداره ...

نمی دونم چرا ولی فکر می کنم اینبار نه اینکه فکر کنم اتفاق مثبتی می افته ! که باید بیافته . راه ديگه اي وجورد نداره ...

می خوام همه لحظه ها رو از ابتدا تا انتهاش بنویسم . از دو هفته پیش دیگه واقعا به این فکر افتادم که باید این کارو بکنم . ولی کاش می شد شرایط الان رو اون موقع می داشتم .

به قول دوستم ، حالا شاه سیاه باشی یا سفید مهم نیست . حتی اینم مهم نیست که با قلعه سفید دوستی و با قلعه سیاهه دشمن .

بدجوری قاطی کردم . همه وجودم پر دلشوره و اضطراب .

حالا رفتنش یه چیزه برگشتنش هم یه چیز . اینبار اگه دیر هم بشه مهم نیست . نهایتش همه چیزو می گم . شاید باید خیلی وقت پیش بهش می گفتم . شاید باید به همه می گفتم . هر چی هست دیگه تنهایی نمی شه . جریان شتر سواری دلا دلا ست . می خوام از خر شیطون پایین بیام . شاید اینجوری خیلی بهتر باشه . هر چند که خیلی تردید دارم . ولی می خوام یه بار هم که شده مثه آدم رفتار کنم .

پنج شنبه وکیلی می خواد بیاد شرکت . تا اون موقع یه خروار کار دارم که باید بکنم . ولی می دونم که قاطی تر از اونی هستم که برسم انجامشون بدم . می ترسم سر این قاط زدنا بالاخره یه کاری دست خودم بدم . هفته پیش مهندس قرار داد مهندس وکیلی رو داد دستم گفت بخونش اگه مشکل نداره تائیدش کن ، منم فقط امضاش کردم. خدا کنه اتفاقی نیافته . مخم تعطیله به معنای واقعی شده . مهندس گفت من دارم رو حساب حرف تو قرار داد می بندم ، منم گفتم انشا الله که مشکلی پیش نمی یاد !!! نمی دونه من حتی قرار داد رو نتونستم بخونم !!!!

خدا مي دونه گندش كي در بياد . به جهنم ...

وکیلی پنج شنبه میاد شرکت و من باید یه خروار کارو تا اون موقع برسونم ، ولی می دونم که نمی تونم . نمی تونم کار کنم .

 

فاز دو

ديروز بالاخره فهميدم كه دفترچه بيمه هم بدرد مي تونه بخوره !!!!

دچار توهم شدم .. تو حالت عادي نيستم . راه كه مي رم تلو تلو مي خورم . بايد يه دستم كمكم باشه و به ديوار بكشم . اگه بر دارم تا كمتر از چند ثانيه شوت شدم رو زمين .

نيم كره چپ مغزم هنوز درد مي كنه . البته نه اينكه مث قبل درد كنه . عینه يه آدم كه تا مي خورده زدنش و حالا چشم باز مي كنه و مي خواد راه بره . يه التهاب داره و يه حسي كه سرش سنگين شده و موقع راه رفتن تاب مي خوره . حالم درست همونطوره . يه بي حسي عجيبي كه خيلي خوشاينده و تو تمام تنمه حس مي كنم . از صبح تا حالا گريه نكردم . الان ساعت ده صبحه . اينش خيلي خوبه . تو روزاي عادي حداقل تا اين ساعت يه دوسه باري  گريه مي كردم و مغزم به سوت زدن مي افتاد . ولي تا الان كه هيچ كدوم از اينها اتفاق نيافته .

ولي يه كم دوبيني دارم . تار مي بينم انگار . البته شايد اين به خاطر شماره چشمم باشه كه فكر مي كنم يه كم بالاتر رفته .

از هر روزم مي نويسم . اين روز اول بود .

راستي يه كارايي داده كه بايد انجام بدم . زياده . بايد براش تو يه موضوع خاص بنويسم . من هميشه موضوعاي خاص محدودم مي كنه . ولي بايد بنويسم . تا شنبه وقت دارم . حداقل 10 صفحه بايد بنويسم .

اميدوارم كه كمكي بتونه بكنه .

 

فاز سه

امروز بازم بهتر از روز قبلم . خیلی آرامش دارم . تو این همه مشکل و فشار واقعا برام مثه رویا می مونه اینهمه آرامش . پوست تنم که احساس می کردم از شدت فشار منغبض شده بود الان به حالت عادی برگشته . دردی که زیر پوستم مدتها بود همراهم بود رو دیگه به اون شدت ندارم . ولی هنوز تو بعضی قسمت های تنم احساسش می کنم . امروز روز دوم بود . اما تا الان که ساعت ده و نیمه یک بار ناخودآگاه گریه کردم . ولی الان خوبم . خوب و پر از آرامش . تنها چیزی که آزارم میده چشمامه که پر از خوابه و رنگ صورتمه که به شدت زرد شده و هر کی من رو می بینه بهم می گه حالت خوبه ؟؟

راه که می رم تلو تلو می خورم . خیلی هم سعی می کنم که این اتفاق نیافته اما بازم تلو تلو می خورم .

می خواستم ماشینم رو بیارم اما دوتا دلیل داره که نیوردمش . یکی اینکه زیاد رو هوش و هواس عادی نیستم که بتونم رانندگی کنم . یکی هم اینه که لامصب رو چند روز گذاشتم خونه باطریش ضعیف شده استارت نمی زنه . بدبختی یه دیگه..

ولی اگه می تونستم بیارم یه کم دیر تر می اومدم و یه کم هم زودتر می تونستم برم . اینجوری می تونستم بیشتر استراحت کنم .

کاش یه دوست داشتم . کاش یه دوست داشتم که این روزها بد جوری انسانم آرزوست.

یه چیزی رو به مرور فهمیدم که تو شرایط بد رو دختر جماعت نمی شه حساب کرد . یعنی همیشه شونه خالی می کنن . خوب اینم یه مدلشه دیگه . خدایا یه دوست برسون . یه دوست .

 

فاز چهارم

امروز روز پنجشنبه، داروها به شدت آرومم کرده . با دکتر صحبت که کردم و قرار شد یکی از اونها رو حذف کنم که کمتر تلو تلو بخورم . خوبم . خیلی بهتر از قبلم . احساس نمی کنم چیزی حل شده ولی خوب یه آرامش کاذب همه وجودمو پر کرده . پنجشنبه خیلی بهم فشار اومد . اونقدر که درست تا فردا شب توی تختم بودم . بیرون هم می اومدم نمی تونستم تعادلم رو حفظ کنم . نمی خواستم کسی متوجه بشه . کلمو تا زیر گلو کرده بودم تو پتو و سعی می کردم فقط به چیزای خوب فکر کنم . نمی دونم چند صد مرتبه گفتم خدایا به من آرامش بده . دیروز هم هنوز تو شوک بودم . ولی امروز بعضی کارها رو برای خودم قدغن کردم . نوار غمناک . گریه . و هر چیزی که بهم فشار بیاره . دارم با تمام وجودم سعی می کنم که این زندگی رو ادامه بدم . فکر می کنم روی یه طناب بند بازیم که هر آن ممکنه تعادلم بهم بخوره . هیچکس نمی تونه بفهمه وقتی می گم دارم به سختی برای زندگی کردن و امیدوار بودن تلاش می کنم یعنی چی .

امروز از تمام روزهای قبل آروم ترم . حالا یه دوست هم دارم . خدا به من یه دوست داد. از خودش هم می خوام که حفظش کنه و کمک کنه که همونطور که اون می خواد کمک کنه، منم بتونم کمکی به اون بکنم . یا اگه کمک نیستم بار اضافه ای نباشم .

دکتر گفت تاریخ ها رو یه کم جابجا کنم . وقتی تو اتاقش رفتم خستگی از چهرش می بارید . گفت خدا شاهده من فقط به خاطر شما اومدم .

بهش گفتم خوب کردی چون نمی دونید من از 25 ام تا یک ام فقط لحظه ها رو می شموردم ...

بهم نگاه کرد و یه خنده آروم کرد و گفت ، پس خوشحالم که اومدم .

همه چیزو دارم سعی می کنم تنظیم کنم که بتونم ادامه بدم . با رئیسم صحبت کردم و قرار شد که صبح ها رو دیر تر بیام و بعدظهر هم زود برم . کارامو تنظیم کرده که چند نفر دیگه انجام بدن و قسمت اصلیش رو که کسی نمی تونه خودم انجام بدم . خوشحالم که تو شرایط سخت هیچوقت قوز بالاقوز نشده .

دارم سعی می کنم بلند شم . به سختی دارم این کارو می کنم . اما دارم بلند می شم . حالا یه دوست هم دارم کنار خودم . این قشنگ ترین قسمت داستانه . حتی اگه بمیرم هم مهم نیست . چون کنار یه دوستم . یه دوست که همه چیزو قشنگ می کنه .

خدایا ممنونم. ممنونم که هنوز نا سپاس ترین و نالایق ترین بنده خودتو فراموش نکردی .  

2 نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 12:26  توسط سونامی  | موضوع: |