تبليغاتX
page

ورق دویست و نوزدهم : گرفتار شدم

من باید چکار کنم ؟ خودت بگو ؟؟؟

هیچکس جز تو نمی دونه من تو چه وضعیت اسف باری دست و پا می زنم . می دونی که فقط خودت می دونی و حتی اینقدر قدرت و جسارتش رو ندارم که حتی پیش تو اعتراف کنم .

احساس می کنم به خاطر تمام ناسپاسی هام مستحق چشیدن این لحظه ها هستم . می دونم که بنده خوبی برات نبودم.

خودت گفتی که فقط کافر ها از رحمت تو نا امید می شن و من خیلی وقتا از رحمت تو نا امیدم ....

حتی کافر خوبی هم نیستم .... اینش از همه مسخره تره ...

آدمها هر چی بزرگتر می شن مشکلات و بدبختی هاشون هم بزرگتر می شه و لایانحل تر .... من از این دنیای آدم بزرگا هیچ خوشم نمی یاد ....

کاش همه مشکلات آدم احساسی باشه .... اما وقتی رو هزار تا مشکل دیگه یه داغ قدیمی هم دهن وا می کنه دیگه واویلاست ...

وقتی نه راه پس داشته باشی که بر گردی و نه راهی برای نجات خودت روبروت دیگه واویلاست....

وقتی اونقدر تنها باشی که هیچکس رو نتونی محرم بدونی که کنار کسی فقط دردهاتو بگی دیگه واویلاست ...

گاهی وقتا به دخترهای همسایه روبروی مون حسودیم میشه .... با تمام وجودم حسودیم میشه ...با اون چهره های همیشه بزک کردشون که خیلی وقته به برکت کرمهای سفید کننده سیاهی هاشونو ندیدم ....اونقدر راحت می خندن و اونقدر سرمستن که نهایتی براشون نیست ...

گاهی  فکر می کنم خدا داره امتحان صبر ازم می گیره ، خودشم می دونه صدام در نمیاد ! ولی انگار شنیدن قرچ و قروچ خورد شدنم رو زیر اینهمه فشار دوست داره .... دوست داره ببینه کی بالاخره صدای فریادم بلند می شه ...

من حتی بنده خوبی برای تو هم نبودم ... همیشه پیش خودم می گفتم خدا کسی رو دوست داره که از نعمت زندگیش لذت ببره و خوشحال باشه ... ولی من غرق نومیدی ام و غم ....

دیگه از دست همه چیز کلافه ام و خسته ... دلم می خواد یه راهی بود که می شد از نو شروع کرد ....

یه چیزایی تو سرم هست .... ولی نمی تونم درست بودنش رو تشخیص بدم ...

گرفتار شدم... فقط همینو می تونم بگم ... گرفتار شدم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 15:44  توسط سونامی  | موضوع: |