
می دونستم که بعد از یه تعطیلی جانانه که بهت همیچین بچسبه ، یه شب سیاهی هم هست .
از صبح تا دقیقا ساعت نه ، درست مثل گوشت دم توپ ، اماج گلوله های فحش و ناسزا بودیم تا همین الان . دقیقا 5 تا سرپرست رو صدا کرد و همه مون رو سرتا پا تمام قد قهوه ای سوخته کرد. دونه دونمون رو جلوی اون همه آدم تو اداری شست و گذاشت جلو آفتاب .
وقتی نوبت من شده بود دست و پام به شدت می لرزید . البته یک مقدار هم خودم مقصر بودم . روز قبل از تعطیلات گزارشای ناقص دادم . یعنی کنترل کامل نشده بودن و مطمئن بودم یجاش می لنگه . ولی اون روز فقط می خواستم فرار کنم . این شد که فقط اومدم و گفتم گور باباش ! حالا یه بابایی نشونم داد که 7 تا بابا از کنارش در اوورده !!
اونقدر عصبانی هستم که تمام تنم می لرزه و هر کی بیاد جلوم قطعی و بی برو برگرد کشته شده . دارم تمام تلاشم رو می کنم که آروم باشم ولی نمی شه که نمی شه . از صبح تا حالا فقط داد داریم می کشیم . من سر اون . اون سر من .
یک جنگ تن به تن خوننین !!!
یه بدی بزرگ من اینه که یکهو توی تمام بهبهه های کاری و اینجور فشار های سنگین ، دیگه نمی تونم کار کنم . تا چند ساعت دیگه گزارشات عملکرد ماهیانه رو ازم می خوان ولی من در کمال تعجب دارم این متن رو در اوج عصبانیت می نویسم . احساس می کنم مغزم هنگ کرده و توان این که کار کنه رو نداره . واسه گزارشه هم خدا بزرگه !!! این روزا هر جا قاطی می کنم می گم خدا بزرگه !!!
مرسی خدا که هستی .....
مرسی که هنوز منو حفظ می کنی ....
ممنون ....
واقعا نمی تونم دنیا رو بدون خدا تصور کنم . بدون دستاویزی برای تنهایی ها و سختی هام .
سه شنبه ولنتاینه !!!! دارم فکر می کنم کیا بهم کادوی ولنتاین می دن و کیا امسال نمی دن . پارسال چه خبر بود اون روز . دسته همه این دختر پسرها پر بود از گل .
من دست یه دختره یه دسته گلای نرگس دیدم که خیلی خیلی قشنگ بود .
خوبی عشق اینه که حتی فیلم هم بازی کنه بازم قشنگه !!!!!
یادش بخیر با مصی رفتیم کافی شاپ و تا تونستیم بستنی خوردیم . اونقدر که داشتیم خفه می شدیم . یادش بخیر ....
یه لیوان بود اینهوا .
جای همتون خالی . دنبال یه پایم واسه بستنی خورون امسال . آخه من عادت دارم این روز باید تا مرز خفگی بستنی بخورم . حالا کجای ولنتاین اینو گفتن باید بیاد پیش خودم تا بهتون بگم(چشمک).
راستی کی پایس ؟؟؟ خرجشم با من ...