تبليغاتX
page

ورق دویست و بیست و یک : خیانت

بعضي اتفاق ها كه مي افتد نمي دانم به حساب چه چيزي بگذارمشان ‏، به حساب رحمت خدا يا غضب خدا . نمي دانم امتحان است يا نتيجه اعمال قبليم .

امشب كه اينها را مي نويسم ديگر از همه چيز فارغ شده ام . ديگر درگير آن سردرد هاي كشنده و آن خوابهاي وهشتناك نيستم . اينها كه مي نويسم كوچكترين استفاده اي نمي خواهم بكنم از بازي اين كلمات خفه. اين تجربه خام يك زندگي خياليست . شايد احمقانه باشد اما اين پست دفتر مصور زندگي من است . باتمام تلخي هايش .اما اين داستان ساخته ذهن من است . فكر هاي موهومي كه بي آنكه در خارج از ذهن من باشد مدام بالاي سرم چرخ مي خورد.

خدا تجربه اش را به دشمنم هم ندهد . همه اسمهاي اين پست هم اتفاقي ايست . اين را كه مي نويسم براي نشان دادن يك تجربه تلخ ديگر از زندگيم نيست . اين را مي نويسم كه آنها كه فكري اينچيني در سر دارند لا اقل لحظه اي بيانديشند .

 

بيچاره حامد ، نمي دانست خيلي قضايا هنوز هم ادامه دارد . فكر نمي كرد من ..... شايد اگر مي دانست خيلي چيزها را نمي گفت ، نمي گفت كه با آن دخترك .....

نمي دانم شايد من هنوز مذهبي ام و به قول خيلي ها امل و سطح پايين و با افكاري پوچ و منجمد....

نمي دانم شايد من از اين بچه هاي موي سر ژل زده و پاچه گت خيلي عقب مانده ام .

اما چطور مي شود ، خود او هم كه پايبند بود ، نمي دانم .... دچار چنان سرگيجه اي هستم كه هيچ چيز را نمي توانم به درستي درك كنم .

چه خيال خامي بود انديشيدن به تو ....

حامد مي گويد 4 يا 5 ماهي مي شود كه با هم اند .... يعني همان وقتي كه ما تازه از هم جدا شديم....

چقدر كنار گذاشتن برايش راحت بود ....

باور نمي كردم ....

باور نمي كردم دستي كه وقتي دستم را مي گيرد مي خواهد گُر بگيرد به اينزودي ها فراموش كند .

اگر اينها بود پس چرا باز برگشتي ؟ اينبار هم او را داشتي و هم من ؟؟؟؟؟؟؟؟

توي دوستي او كه همه چيز بود ، بوس و بغل و عزيزم هاي بيشمار و زيبايي و رژ لب هاي قرمز و سياه .....

آمدي كه ثابت كني كه مي تواني ؟؟؟ مرحبا !!!! خوب نشانم دادي !

وقتي حامد گفت از من خواستي بيايم كه تو آمده اي تعجب كردم .... يادت مي آيد چقدر پرت و پلا گفتي ؟؟؟

يادت مي آيد . وقتي رفتي آنقدر اعصابم خرد شده بود كه به حامد گفتم بايد ببينمش. اوايل فكر مي كردم كه مرا دست انداخته (انداخته بود) با اين تفاوت كه حامد اين وسط هيچ نمي دانست ...

نمي توانستم از آن جمله ها چيزي بفهمم ، از خانم طهماسبي ، از خيلي چيزها ، از جمله،من را ديده است و ديگر نمي خواهد ، از خيلي چيزها .....

مثل ديوانه ها توي اتاق راه مي رفتم و هذيان مي گفتم ...تنها راهي كه ديدم اين بود كه از حامد بپرسم ، حامد هم مثل ديووانه ها فقط مي گفت من بي خبرم ، من بي خبرم ...

خيلي برايش دركش سخت بود كه من دوستش داشته باشم . يك چيزي در حد محال ! شايد هم همين بود كه خيلي راحت در مورد آن دختر صحبت كرد ، او مي گفت و من سرم تير مي كشيد ، او مي گفت و من دانه دانه اشكهايم سر مي خورد .

وقتي گفت امشب هم خانه اوست ديوانه شدم ، مثل صاعقه زده ها روسري ام را برداشتم و كليد ماشين را ..

آنقدر با شتاب بيرون رفتم كه مادم با ترس به دنبالم آمد كه چه شده ؟؟ اما من ديوانه تر از اينها بودم كه جوابي برايش بيابم ....

پشت در خانه حامد به موبايلش زنگ زدم و گفتم كه پشت در هستم .... چقدر جا خورد ، تا مي توانست فحش داد : ديوانه اينجا چكار مي كني ، الاغ اينجا چكار مي كني ، دست و پايم مي لرزيد ،در را گرفتم كه تعادلم بهم نخورد اما تمام بدنم سست شده بود ، اگر دست حامد كمكم نمي كرد پرتاب مي شدم رو پله ها و تا آخرين پله پايين مي رفتم ...

بازوهايم را محكم گرفت و روي پله اول نشاندم . مبهوت بود ، مدام مي گفت من نمي دانستم ... فكر مي كردم همه چيز بين شما ها تمام است . فكر مي كردم فقط روي پروژه كار مي كنيد ! فكر مي كردم تو گولش را نمي خوري ، گفتم كه سرش توي همه چيز هست !!!

اما من هميشه فكر مي كردم حامد به او حسود است ، بخاطر توانمندي هاي علميش ، بخاطر موقيعتش ، بخاطر خيلي چيزا ، خيلي چيزا ....

.

.

بيچاره حامد چقدر ناراحت بود ، از من درمونده تر نگاهاي اون بود كه مثه يه موجود از دست رفته به من نگاه مي كرد ، صداي مادرش مي اومد كه مي گفت كيه حامد ؟؟؟ حامد مي گفت از بچه هاي دانشگاهه .

بهم گفت مي خوام كمكت كنم ، خودت بگو چكار كنم ،گفتم مي خوام امشب با من بيايي برويم خانه اش !

چشماي حامد داشت از صورتش بيرون مي زد

براي چي ؟ كليد خونه رو مگه داري ؟

گفتم مي خوام مطمئن شم . بعد تمومش كنم . اگه قرار كسي رو كنار بزارم بايد دل بكنم ، اينو ميفهمي ؟

حامد بيچاره نمي دونست چكار كنه ، خيلي مقاومت كرد ولي با من اومد.

نمي دونستم مي خوام از چي مطمئن باشم . وقتي رسيديم جلوي در آپارتمان اونقدر دست و پاهام مي لرزيد كه نمي تونستم بايستم ، همونجا نشستم و حامد هم نشست .

همش مي گفت بر گرد . من گريه مي كردم و گاهي وسطش مي خنديدم . ولي نمي تونستم برگردم .

وقتي كليد رو با تمام لرزش دستام تو قفل مي چرخوندم دلم آشوب بود ، براي رسيدن به يقين اونقدر قدرت گرفته بود كه هيچ نيرويي نمي تونست اونو منصرف كنه .

حامد سرش رو چسبونده بود به ديوار كنار در و با نگراني منو نگاه مي كرد .

توي آپارتمان رفتم ،حامد آروم با چند قدم اختلاف جلو مي اومد و تمام پيشونيش پر بود از عرق ....

صداي خنده يكهو تمام خونه رو پر كرد ، خنده يه زن بود با خنده هاي اون . جلوي در اتاق خواب ...... وقتي منو ديد صورتش يك لحظه پر از خون شد .

اون لحظه دلم مي خواست مي تونستم يه فاحشه باشم و بهش نشون بدم كه كارش زياد هم سخت نيست.

دلم مي خواست يه فاحشه باشم ......

وقتي به سمت در دويدم صداش مي اومد كه داشت منو صدا مي كرد ....

خودم را با سرعت به سمت خيابان رسوندم و تا جايي كه مي توانستم دويدم و داد كشيدم .... حامد هم پشت سرم مي دويد و مي گفت ديوونه وايسا ...

وقتي ايستادم ، فقط به سمت حامد برگشتم و روي آسفالت زمين خوردم و از هوش رفتم ....

.

.

بعدش ديگه مهم نيست .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 10:33  توسط سونامی  | موضوع: |