
شاید باورش کمی سخت باشد . ولی برای من خیلی وقت است که معنی مطلق از بین رفته . همه چیز را غرق در فنایی می بینم که هیچ راه گریزی برای ان نیست . هیچ چیزی مطلق نیست . همه چیز پنهان یا آشکار پیچیده شده به نقص های کوچک و بزرگ . این فکر های کشنده و مسموم مثل شلاق توی صورتم می خورد . حتی با ساعت ها پیاده روی هم چیزی تغییر نمی کند .
آه خدایا این آسمان کوتاهت را بگشا و مرا دریاب ....
خیلی قبل تر ها فهمیدم که باید راهی پیدا کنم برای گذران لحظه های تنهایی موزی و کشنده ام . خیلی جاها را تنها می روم . سعی می کنم به تنهایی بتوانم لذت ببرم . حتی لذتی اندک !
تنها به سینما می روم . تنها به استخر می روم . تنها به بدنسازی می روم .تنها به کافی شاپ همیشگی ام می روم. تنهایی شهر بازی می رم . تنهایی پیاده روی می کنم . تنهایی توی ماشینم می نشینم و شاد ترین نوارم را می گذارم و صدای ظبط را تاجایی که می توانم زیاد می کنم و سعی می کنم لذت ببرم .
می دانی برای چه اینکار را می کنم ؟؟؟ می دانم تو هم رفتنی هستی . مثل همه آنها که آمدند و روزی انگشتهایشان را دانه دانه از بین دستانم با کراحت بیرون کشیدند و رفتند .
قلبم آماج دردی است جانکاه .
اوایل برایم سختی مرگ را داشت وقتی باید به دوری کسی عادت می کردم . وقتی همیشه مثلا سینما را با او می رفتم برایم دردناک بود تنهایی رفتن ....
اما حالا برایم دردناک نیست . یعنی آنقدر ها دردناک نیست . حتی وقتی روی یک میز چهار نفره توی یک رستوران شلوغ تنها می نشینم و شام می خورم . دیگر نگاه هیچکسی آزارم نمی دهد . دستهایم نمی لرزد و ازاینکه کاهو های سالاد هم روی مقنعه ام بریزد اصلا نگران نیستم . حتی از اینکه دوغ را با بطری سر بکشم و با ساعدم دهانم را پاک کنم ....
دیگر به همه چیز این تنهایی بزرگ دارم عادت می کنم . آنقدر با آن عجین شده ام و آکنده که بدون درد آن هم نمی توانم نفس بکشم .
اما هنوز در اوج همه تنهایی های کشنده و مسمومم خدایی را صدا می زنم ....
می دانم که روزی صدای مرا می شنود . می دانم که روزی هم از دست بنده های مومن و خالصش خسته می شود و به من هم نگاهی می کند .
می دانم که بر می گردد به سوی من ... می دانم که می آید ..