
مثل هميشه آرام بود و مي خنديد ...
خيالم راحت بود كه حداقل امشب دعوايي در كار نيست ... شكوه و شكايتي نيست ...
نمي دانستم پشت اين خنده ها چه لحظه هاي سهمگيني انتظارم را مي كشد ...
سر كوچه كه رسيد ترمز كرد ... چشمانش را بست و سرش را به صندلي تكيه داد و نامم را آرام صدا كرد ...
خودم دانستم كه طوفاني در راه است ....
سينه چپم كه بيشتر از يكماه است از فشار و درد ، متورم شده بود و مي سوخت دوباره به گز گز افتاد ...
دكتر مي گويد بايد ماموگرافي شود ... خدا مي داند اين فشار ها كي مرا از پا در آورد ...
گفت از زندگي من بيرون برو .... گفت بي غيرتي اگر نروي ... گفت بي غيرتي اگر تلفن كني ... بي غيرتي كه سرغم را بگيري ....
فقط با بحت نگاهش مي كردم و مي گفتم چرا ؟؟ مگر چه گفته ام ؟ چه كرده ام كه مستحق شنيدن اينها شده ام؟
اما او باز آرامتر دست چكش را از جيب كتش بيرون كشيد و چك سه ميليون توماني ام را برايم نوشت و امضا كرد ... گفتم اين چيست ؟ گفت قرضي كه دادي ... گفتم من پولم را نخواستم ... گفت بگير ... گفتم نمي گيرم و چك را به سمت داشبرد بردم كه بگذارمش همانجا كه آنقدر محكم دستم را پس زد كه حس كردم ناخن هايم را كه تازه كاشته بودم همه كنده شد... امروز كه دستهايم را نگاه كردم ديدم سه تا از ناخن هايم كبود شده اند ...
از درد دستهايم استفاده كرد و چك ها را چپاند توي كيفم ....
من همينطور مبهوت بيرون را نگاه مي كردم ... فكر مي كردم كابوسي بيش نيست و من به آني ممكن است از خواب بپرم و رها شوم از شبي به اين خوفناكي ....
گريه كردم ، التماسش را كردم ....
گفت من تو را نمي خواهم .... گفت مدتهاست كه مي خواهم بگويم رهايم كن ... اما هر بار اينقدر گريه كردي ... اينقدر التماس كردي كه دلم رحم آمد ...
گفت نمي توانم با تو باشم .... گفت با ماهيت بودن من مشكل دارد .... گفت دوستم نداشته و ندارد ....
آنقدر فحش داد .... فحش داد .... فحش داد .....
گفت برو ....
گفتم نمي روم ..... گفت برو .... گفتم با پاي خودم نمي روم .....
دادكشيد كه چقدر بايد خرد شوي .... چقدر تحقير .... چقدر توهين .... چقدر اشك .... چقدر التماس .... بي غيرت برو ............
گفت ناپاكي اگر سراغم را بگيري ..... گفت من تو را نمي خواهم ..... گفت تو بي چشم و روئي و از من اخاذي مي كني تو .....
خداي من ... به من گفت از و اخاذي مي كنم !!!!! نمي گويم خيلي از همه چيز مبرا هستم ، سر خيلي ها را زير آب كردم و انتقام خيلي چيزها را گرفته ام و دل خيلي ها را سوزاندم و خيلي جاها زرنگي كردم .... اما هيچوقت ، هيچوقت خدا با احساس كسي بازي نكردم ....
جراتش را نكردم ....
گفت برايم دعا مي كند كه عشقش از دلم پاك شود ....
مي دانم آنقدر جادو كرده اند كه او از من دل ببرد و دل بريد ....
گفتم شب عيدي مرا سياه پوش نكن ..... گوش نكرد ....
گفت بي غيرت برو .....
بي غيرت برو ......