
تا امروز دویست و سی و سه مطلب نوشتم که اکثرشان داستانهای کوتاه عشقی بود .
امروز داشتم می خواندم و چنان حالت تهوعی به خودم دست داده بود که وصف ناشدنی ایست . دویست و سی و سه !!! کم نیست .
داشتم فکر می کردم کدامتان می توانید در حس مطلقی که من بسر می برم باشید و احساس تنفر و انزجار خارج از وصف مرا از دوست داشتن و کلمه های چون دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده و بدون تو نمی توانم را بفهمد و بتواند دویست و سی و سه مطلب عشقی بنویسد که حداقل توی یکی از این دویست و سی و سه تا داستان کوچک و بزرگ ، چشمتان را تر کند.
دقیقا هشت سال کامل می شود که من احساس دوست داشتنم را از دست دادم ! نمی دانم شاید کسی نتوانست حس دوست داشتن مرا برانگیزاند . هر چه بود سعی می کردم علاقه نشان بدهم . برای خودم معیار بگذارم که این آدم شرایط خوبی دارد . فلان است . بیسار است . اما هر چه بود ، هشت سال است که فقط دیگران را تحمل می کنم، بدون ذره ای دوست داشتن .پسر و دختر بودنش هم اصلا اهمیتی ندارد .
دقیقا هشت سال است که به بی تفاوتی مخوف و سردی رسیده ام که زیر پوستم لانه کرده و پیش می رود ...
زیر پوستم پر است از تونل های ریز و باریکی که فقط کرمهای سفید تنهایی درونش لانه دارند و هر روز هزاران تخم دیگر بار می آورد .
خوب چرا نشود . یکی بینایی اش را از دست می دهد،یکی شنوایی اش را ،من هم حس دوست داشتنم را از دست داده ام.
خیلی جاها کسانی را برای دوستی انتخاب کردم که خیلی ها می گفتند آخر زبانبازند و کارشان گول زدن و عاشق کردن و بعد رها کردن است ، اما انگار این من بودم که روی همه را سفید کرده ام .
حالم از همه نوشته های عاشقانه بهم می خورد . بوی استفراغ می دهند . واقعا کسی متوجه نمی شود ؟؟؟
دلم می خواست کسی را می توانستم دوست داشته باشم .
دلم می خواست کسی حس خفته دوس داشتن مرا قلقلک بدهد . که دیگر لازم نباشد تحمل کنم . که گول نزنم که دوست دارم اما لبریز باشم از تنفر ....
این روزها مدام یاد حرفهای رضا می افتم . که می گفت هر چه می خواهی برایش خودت تلاش کن و از خدا بخواه . اما نمی داند که دعای من تا سقف اتاقم هم بالا نمی تواند برود چه برسد به اینکه به خدا برسد .
نمی دانم تا کی می خواهم نوشته های عشقی بنویسم . راست است که می گویند آدم همیشه صحبت نداشته هایش را می کند !
هنوز سی و سه تا مطلب نوشته شده دارم که پست نکرده ام . اینها را که پست کردم شاید دیگر هرگز عشقی ننویسم . از این بنویسم که فلانی را امروز دیدم و در حالی که دلم می خواست بگویم :
(چقدر کثیفی ، حالم رو بهم می زنی ، چند وقته حموم نکردی ،مثه سگ پشیمونم که اومدم دیدنت ، کاش می تونستم همین الان بپیچونمت و برگردم که با تو نباشم)
خیلی راحت و با خونسردی گفتم چقدر امروز دوست داشتنی شدی !!!!!!
همون بهتر که یه چند روزی ننویسم . وسط عیدی خلق ملت رو تنگ نکنم بهتره .
راستی کسی می تونه منو عاشق کنه ؟؟؟؟