تبليغاتX
page

چه حس غریب ؛اما آشنایی دارم با تک تک کلمه های این شعر زیبا ....

 

برای پایان دادن عطش بیقرار .

شنوا ، بیدار ، بی تردید

بسیار کوش ، پریقین ، بادرمه اندک

چونان کرگدن تنها سفر کردم

شاخه های خیزران ،پیچ خورده و درهم رفته اند .

که سودا زده زن و فرزندند.

و من ، همچون شاخه های بالای درخت که از کجی آزاد است ،

چونان کرگدن تنها سفر کردم .

همه جا رها ، تنهای تنها ؛

در تلاش یافتن دورترین سرزمین،

خطرها را ؛بی باک ؛ به جان خریدار؛

چونان کرگدن تنها سفر کردم .

برای من ،طاعون ،ورم ، درد ، هست

و نیش ، هراس و بیماری

با دیدن این هراس در زاده  کام ،

چونان کرگدن تنها سفر کردم .

گرما ، سرما ، گرسنگی ، عطش

تند باد ، سوزش خورشید ، صف خرمگسان ، ماران :

با چیرگی بر یکی و برهمه اینان

چونان کرگدن تنها سفر کردم

چون ژنده پیل تناور ، بر گونه نیلوفر ،

که چون دلش هوای خلوتی در گوشه جنگل کند ،

از گله کناره میگیرد ،

چونان کرگدن تنها سفر کردم .

آز رفته ، ریا رفته ، نیاز رفته ، رشک رفته ،

هوس ها و پندارها همه بر باد داده ،

با چشمانی فرو افکنده ، بی درنگ ،

با دلی که نه چرکین شود ، نه بسوزد ،

نه خداوند رعیت ؛نه غلام شهریار

بازی ، شادی ، و شعف های این جهانی ؛

بر همه این ها دست یازند و روی از همه برتافته،

زنده از زهر وجودها ،

چون شیر ، بی باک از زوزه ها ،

شاه جانوران که فاتحانه میرود .

رخت و تخت خویش بدور افکنده

چون باد ، نه در بند دام ،

چون نیلوفر ، بی آلایش آب

سخن "خویشاوند خورشید" را به جان سپردم

چون کرگدن تنها سفر کردم …

 

                                                        شعری بودایی در باره سفر و حرکت درست . از کتاب بودا.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 13:55  توسط سونامی  | موضوع: |