
نمی توانم اعتماد دوستم راجلب کنم . این از توان من خارج است و دارد این مرا اذیت میکند و می دانم که این امر او را کمی به پیروزی خود دارد نزدیک میکند . البته این برای من شکست نیست که او پیروز است . شکست من انجایی رقم میخورد که پیروز نمیشوم .تمام تلاشهایم را برای جلب اعتماد او کرده ام اما فایده ای ندارد که ندارد . نمیدانم چرا . اماندارد . شکست پس چیست. کسی که پیروز نیست ایا شکست خورده نیست . تمام هم و غم ام پیدا کردن آن گم شده ایست که نمیدانم در این میانه کی گم شده است . چگونه تلاش کنم که به ثمر برسد . راه پیروزی کجاست .
اما تو ای دوست من .
می دانی , مشکل ها از تو نیست , از من است که شرط اول دوستی را ندارم . می دانی که اعتماد شرط اول دوستی یست . می بینی من پای خودم توی دوستی هایم از همه بیشتر می لنگد . شده ام مثل موش ترسویی که از همه می ترسد . از دوست و دشمن می گریزد . اشکال از تو نیست . اشکال از مردمک های چشمی ایست که آنقدر توی تاریکی مانده که کمرنگ و بی نور است . اشکالها از تو نیست . از زخمهای کاری و عمیقی ایست که در ژرفای وجود من نشسته . اشکالها از همه ناملایمات زندگی من است . از عبور آدمهایی که در قالب دوست بخشی از وجود مرا همیشه برده اند است . اشکال کار تو نیستی . اشکال ترسی ایست که توی تک تک سلولهای من جاری شده .