
يه روز نسبتا تابستوني بود . پشت چراغ قرمز . نزديكاي ميدون اسبي . يه لحظه سرم رو برگردوندم به ماشيني كه كنارم سمت راست ايستاده بود . يه آقاي مسن شايد 45 تا 50 ساله ، يه عينك آفتابي به چشم داشت . با موهاي كم پشت . اما از گوشه هاي عينكش قطره هاي اشكي بود كه پايين مي ريخت بدون اينكه كوچكترين خميدگي اي تو چهرش ايجاد شده باشه . انگار مي خواست با محكم نگه داشتن خودش نشون بده كه هنوز روپاست . با اينكه مي دونستم متوجه نگاه من شده بود اما سرش رو به طرفم بر نگردوند . انگار هيچكس تو دنيا نيست .
دلم نمي خواست اينجوري بره . برام اينقدر سوال ايجاد شده بود كه دلم مي خواست وسط چراغ قرمزي كه حالا ديگه سبز بود ترمز دستي رو بكشم و بهش بگم بهم بگو چي شده ، هيچوقت تو زندگيم اونقدر دلم نخواسته بود كه بدونم تو سر كسي چي مي گذره .
به قول اون كه هميشه مي گفت تو ظرافت زنونه نداري و من هم فكر مي كردم كه همينطوره . اما اون روز احساس مي كردم دستام زنونه تر از هر وقت ديگه اي شده و دلش مي خواد اون مرد رو نوازش كنه . نمي دونم تا حالا حس كردين به كاري نمي يايد (نه تو مسائل اجتماعي ـ يه جور ديگه ـ نمي دونم چطور بگم ولي بيشتر احساسي ) بعد يهو يه چيزي باعث بشه فكر كنيد همه اين وجود ممكنه فقط يه جا يه جاي كوچيك مفيد باشه . بهش احتياج باشه . اونوقته كه مي خوايد كالبدتون از هم شكافته بشه و بريد به اون سمت . اون روز يه حسي داشتم اينشكلي . يه حس وحشي . كه اشكاي اون مرد ميانسال باعث شد با تمام قدرت برام خودنمايي كنه .
چراغ قرمز سبز بود و اون حركت كرد . بي اختيار به دنبالش بودم . مدام خيابونها رو مي رفت انگار هدف نداشت . گاهي مي ايستاد يه گوشه خيابون و سرش رو از پنجره بيرون مي اوورد تا بتونه بهتر نفس بكشه . انگار قفسه سينش خيلي كوچيكتر از اوني شده بود كه بتونه اكسيژن كافي به ريه هاش برسونه .
دفعه بعدي كه پشت چراغ قرمز موند من بازم دست راستش بودم . صدو هشت ثانيه ! اين عدد نوشته شده روي شمارنده چراغ قرمز بود . و من صد و هشت ثانيه فقط توي نيمرخ اين مرد نگاه كردم .
فقط لحظه آخر سرش رو با صورتي كه هنوز خيس از اشك بود به سمت من كرد . و من با تمام محبتي كه درونم بود بهش لبخند زدم .
سعي كرد لبخند بزنه . با لبهايي كه به زور جمع و جورش مي كرد تا شكل يه لبخند بشه با يه دل پر درد بهم لبخند زد . دست چپم رو اهرم كردم و خودم رو به سمت پنجره كشيدم و دست راستم رو تا جايي كه تونستم از پنجره به سمتش بيرون بردم و اون هم با همون لبخند لرزون دستش رو از پنجره بيرون اوورد و پنجه هامون تو هم قفل شد.......
و بعد صداي بوق ممتد ماشينها بود كه نذاشت بيشتر از چند ثانيه دستهاش رو فشار بدم . و اون رفت و من ديگه دنبالش نرفتم .
احساس كردم تمام اونچيزي كه مي تونستم بهش ببخشم رو بخشيدم . اونروز احساس مي كردم خيلي آدم مهمي ام .
حالا اون روز و تموم اتفاقاش هر روز جلوي چشماي من مياد . اون روز يه روز قشنگ تو تمام زندگيم بود . و حالا من مطمئنم يه روزي هم كسي به خاطر من دستشو از پنجره ماشينش بيرون مياره تا فقط يه لحظه با سر انگشتاش انگشتامو فشار بده و بگه هنوز نور هست . هنوز اميد هست . هنوز زندگي رو ميشه بين گرمي دستاي آدمها پيدا كرد .