
گاهی بازی های تلخ زندگی بجای اینکه بگریاندم مرا سخت می خنداند . باور نمی کردم یک روز بشود که بخواهم
برایت چنین کاری کنم ! خودت بگو چند سال است دارم با تمام وجود جان می کنم تا از این ذهن وامانده بروی بیرون و حالا ....
راستش را بخواهی شب قبلش خیلی فکر کرده بودم . خودم را کلی نفرین کرده بودم . با خودم عهد کردم که نگذارم این اتفاق خوب بیافتد !!! اما تا صبح خوابم نبرد ... همه اش تو بودی و تمام بدی هایت به من ! همه اش تو بودی و خدایی که گفت ببخش ! چشم همه به من بود و من در جنگی بزرگ بین خودم و تو !! بین تمام سالهای دردی که به من بخشیدی . بین لبخندی که ممکن است بتوانم روی صورتت بنشانم و تنهای عمیق خودم . بین دیدن هر روز تو و جان گرفتن تمام سالهای سختی من و خوشبختی تو !!!!
اما اینبار من از تو بردم !!!! و چه برد شیرینی . این زندگی را خودت سوزاندی و حالا من نمی خواهم کسی جز من اینها را تجربه کند . من همه چیز را باختم و تو همه را بردی .
همیشه می گویند بخشش خوشحالی می آورد . اما من هنوز دلم با تو صاف نیست !!! می فهمی ؟؟بعد از اینهمه سال ... نمی خواهم بد ببینی ، نمی خواهم در رنج باشی و می بینی که اگر بتوانم برای خوشحالیت هر کاری می کنم اما این حقیقتی ایست که من هیچوقت دلم از تو صاف نشد با اینکه گفتم همه چیز را به تو بخشیدم . هر چه که کردی . می فهمی ؟؟ هر چه که کردی !
و من هر روز به قعر جهنم فرو می روم . من به چشم سقوط خود را می بینم و با دستانم لمس می کنم . حتی حماقتم را !!!
همه بدیهای تو را هم می گذارم کنار تمام سوء استفاده هایی که خیلی ها از جسم و روح و من کردند و می کنند.
تنها چیزی که مرا زنده نگه داشته است قلب آهنینی ایست که حتی به آوای غرایز حیوانی هم از جا تکان نمی خورد، قلبی که هرگز نمی لرزد .
پی نوشت : هر کسی یه جور با دنیای وب خداحافظی می کنه . منم می خوام وبلاگم رو دار بزنم،برای همین نظر ها رو می بندم و ایمیلم رو هم حذف می کنم . اینجوری خیلی بهتره . چون هنوز برای حذف کل مطالبش و پاک کردنش تردید دارم .