تبليغاتX
page

ورق دویست و پنجاه و ششم: یه روز به یاد موندنی تو یه زندگی جهنمی

اگه بگم مدتها بود که اینطور لحظه های نابی رو حس نکرده بودم دروغ نیست . حس قشنگ با توبودن !

هرگز فکر نمی کردم یه روزی بیاد که ما اینطور دوستانه کنار هم بشینیم – شاید هم عاشقانه – نمی دونم ....

چقدر دلم می خواست می تونستم نگات کنم و تشنگی این دل و ازش بگیرم و نشد – نتونستم -  نمی دونم ....

امروز آرامشی رو حس کردم که انگار سالها بود باهاش غریبه بودم . برای اولین بار حس کردم دستای کسی تو دستمه که سخت دوستش دارم حتی اگه منو نخواد . عاشق چشمایی هستم که ممکنه عاشق هر چشمی باشه جز چشمای من . کنار کسی هستم که شاید هیچوقت مال من نباشه ....

اینا برام امروز مهم نبود ... می دونی امروز خودخواه شده بودم . امروز گفتم بزار دلت پیش هرکی که دوستش داره بره . دست هرکی رو که دوستش داره بگیره و تو چشمای کسی که دوستش داره زل بزنه (هرچند که جرات نکرد نگاه کنه !) امروز دلم کاری رو کرد که واقعا می خواست .... و من چه لذت بزرگی بردم کنار کسی که هیچوقت نمی تونه مال من باشه . که اینش مهم نبود .... مهم دلی بود که آروم شد . و قلبی که دوباره منظم تپیدن رو بیاد اوورد و فکری که آسودگی رو دوباره معنی کرد و عشق ! ..... عشقی که شکوفه کرد .... از لابلای همون بوسه های کوتاه و گرمی که رو دستام نشست ‍.....

می دونی در موردت با خودم سر یه چیزی کنار اومدم . کنار اومدم که حساب کن این آدم هیچوقت تو رو نه می خواد نه دوست داره ، تو زندگیشم چندتا خیلی بهتر از تو هم هست ، ببین اگه می تونی هنوزم دوسش داشته باشی برو !!!! ..... می دونی دیدم هنوز دوست دارم . شاید خریت باشه ولی دوست داشتن چیزی نیست که با این چیزا محدود باشه . دوست داشتنه که می تونی تو اوج شدت و قدرتش رها کنه .... مثه یه عشق سمج نیست . آزار نمی ده ...

می دونی چه چیزیت منو مغلوب می کنه ؟؟؟!. می تونم مطمئن باشم وقتی تو چشات نگاه کنم تکون می خوردم ! یه تکون بدتر از زلزله بم ! مهم این نیست که نگات نکردم ، مهم اینه که می دونم یکی هست که تو نگاش خبری از همه اونچیزایی که منو وادار می کنه روی همه چیز بالا بیارم نیست . تو چشاش یه بی تجربگی دلچسب هست . یه مهربونی که انگار از تو دوران کودکی با خودش دست نخورده برام اوورده باشه . و دستایی که توش می شه بهشت رو راستی راستی پیدا کرد .

برای کسی که داره فقط لحظه ها رو میشمره تا زودتر همه چیز تموم بشه و از شر این زندگی جهنمی خلاص بشه امروز روزی بود که دلش می خواست به ثانیه ها التماس کنه فقط یه کم کندتر !

روزی که ایمان اوورد وقتی می گه : یادت باشه که دل تو برای من بیشتر از دل من برای تو تنگ بشه ، این دل خودشه که از همه بیشتر تنگ می شه ....

خیلی دوست دارم . حتی اگه هیچوقت واقعا منو دوست نداشته باشی .

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 22:26  توسط سونامی  | موضوع: