تبليغاتX
page

ورق دویست و شصت و دوم

بعد گذشت چهار سال كار مداوم و بدون وقفه , بدون هيچ استراحتي ، تو سن بيست و سه سالگي من احساس خستگي بي حدي رو تو وجودم حس مي كنم . مي دونم هزار بار نوشتم خستم . مي دونم ديگه براي همه خواننده هاي اينجا هم همش دارم يه چيزايي رو هي تكرار مي كنم . ولي واقعا احساس مي كنم به يه استراحت بلند مدت احتياج دارم . اينكه يه مدت به حال خودم رها بشم و كسي به كارم كاري نداشته باشه . دلم مي خواد يه مدت برم تو لاك خودم و صداي نفسهاي خودم رو بشنوم . بفهمم كه زندم . دلم يه عالمه تفريح مي خواد . دلم يه دوست مي خواد كه محدوديت نداشته باشه . برعكس خودم كه غرق در هزار تا محدوديت و هزار تا اعتقاد دست و پا گيرم . دلم مي خواد مثه روزايي كه مي رفتم دانشگاه يه عالمه از هوا لذت ببرم . آسمونو نگاه كنم . دلم مي خواست اين تنهايي اونقدرها آزارم نمي داد. دلم مي خواست با مادرم اينقدر غريبه نبودم . دلم مي خواست مثه قديما وقتي مي رفتيم تو خونه همه از سرو كول هم بالا مي رفتيم . نه اينكه مثه الان هر كي واسه خودش زندگي كنه . من تنها شام بخورم و بابا مامان هر كدوم جدا جدا و داداش دو ، سه شب .

انگار هر چي بزرگ مي شي همه چي كمرنگ مي شه . اونقدر بينمون فاصله افتاده كه هيچ چيزي انگار پرش نمي تونه بكنه . حالا هركدوممون يه ايدولوژي واسه خودمون داريم و يه سري اعتقاداي مخصوص . دوس ندارم سر خيلي چيزا كلنجار برم . يعني اونقدر همه جا با همه سر و كله زدم كه ديگه دلم نمي خواد تو خونه ديگه با كسي بحث كنم كه چي درسته و چي غلط و چرا اينطوري فكر مي كنم . يه جورايي توي اين چند ساله تمام چيزايي كه بهش يه زماني معتقد بودم و برام ارزش داشتن ، ارزشهاشون از دست رفتن . انگار تو فكرم يه سونامي بزرگ همه چيز رو نابود كرده و من بهت زده دارم همه چيزو تماشا مي كنم . ديگه به آدمها نمي تونم اعتماد كنم . نمي دونيد اين واژه اعتماد چه اندوه بزرگي رو تو دلم مي نشونه . اين واژه تو زندگي من انگار گم شده . انگار نيست . دلم يكي رو مي خواد كه بهش اعتماد كنم . اما هيشكي نيست . خيلي سخته كه وقتي مي گي هيچكس يعني واقعا هيچكس . يعني حتي يه مثال نقض نداشته باشه . يعني هر كي رو كه فكر كني يه كاري كرده كه اين اعتماده خدچه دار بشه . و اين يعني تو زمين و آسمون معلق باشي .

گاهي فكر مي كنم چيزايي كه بخاطرش اينقدر صبر مي كنم اونقدر ها هم مهم نيست . گاهي مي گم مگه اين كارخونه لعنتي براي من چكار مي كنه كه اينقدر بهش پابند و وابستم . نمي دونم . شايد بخاطر همين مردي كه سه سال تموم باهاش كار كردم . بعد سه سال بهم يه جورايي خو كرديم . به داد و بيداد ها و حتي فوحشهاي همديگه . فكر مي كنم اون تنها آدمي باشه كه من جمع دوتا حس كاملا متضاد رو با هم در موردش دارم . تنفر و دوست داشتن . دفعه آ‎خر كه استعفامو بهش دادم تو چشام راست نگاه كرد و گفت مي خوام كه بموني... شايد اگه رسمي مي گفت ما به كار شما احتياج داريم براي رفتن ترديد نمي كردم . شايد تو اين سالها قلق هم دستمونه و مي دونيم كجا چي بگيم كه طرف راه نه گفتن نداشته باشه .همش هم اينا نيست . استعفا دادن برام معادل كنار گذاشتن تموم چيزايي هست كه باورشون دارم . بايد نوع زندگيمو عوض كنم . و اين براي مني كه هر وقت يادم بوده مستقل بودمخ و تمام كارها و مسئوليت هاي زندگيم به عهده خودم بوده خيلي سخته . برام رفتن زير چتر خانواده خيلي غريبه و تجربه نشده . من تاحالا تجربه اينو نداشتم و برام خيلي هراس انگيزه . براي مني كه هيچ وقت براي كسي توضيح ندادم دارم چكار مي كنم و كجا مي رم و باكي ميرم . اينكه بخوام از لحاظ مالي وابسته خانوادم بشم . البته مطمئنم كه صد در صد نيست چون اونقدر ها هم فكر نكنم به مشكل بر بخورم ولي براي مني كه هرچي خواستم خودم تهيه مي كردم شايد اونموقع از يه سري از خواسته هام مجبور بشم بگذرم چون فكر نمي كنم آدم پول كرفتن از كسي باشم . و يه سري چيزاي خيلي مهم تر كه نمي تونم به هيچكس بگم . و اصل قضيه هم همونهاس . هموناس كه يه سد بزرگ شده جلوي تموم حركتهاي من .

خدايا عمرم داره همينطور مي گذره و من هنوز مرددم . كاش يه دوست داشتم كه بهم كمك مي كرد . كاش يه دوست داشتم كه محرم بود . والا اينروزا پيش دوستا بايد از همه بيشتر هواست جمع باشه كه گاف ندي . پيش هيچكسي راحت نيستم . اين بخش نگفته حرفام بدجوري آزارم ميده . كاش ميشد بري وسط خيابون و داد بكشي آهـــــــــــــــــــــاي ! من يه دوست مي خوام . يكي كه صداقت داشته باشه . يكي كه دروغ نگه ، يكي كه نامرد نباشه . يكي كه قبل اينكه بشناسدت به فكر اين نيافته چطور مي تونه ازت سوء استفاده كنه . يكي كه بشه براش مرد .

دلم براي خودم مي سوزه . خيلي تنهاس . خيلي . اميدوارم خدا هيچكسي رو تنها نكنه . هيچكسو مردد نكنه . هيچكسو گرفتار نامرد نكنه . هيچكسو گرفتار .

2 نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 10:11  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |