تبليغاتX
page

ورق دویست و شصت و سوم : خرگوش کوچولو

تازه از نهار برگشته بودیم . دختر تازه وارد همکارم همینطور که چایشو تو دستش گرفته بود داشت منو نگاه می کرد و من آروم مسواکم رو در میارم و خمیر دندون روش می زنم و دندونامو مسواک می کنم .

اون همینطور نگاه می کنه .

بعد مسواکم رو می زارم تو جا مسواکیم تو کشوی میزم و صابونم رو در میارم با یه حوله کوچیک و صورتم رو می شورم و خشک می کنم . و اون همینطور نگاه می کنه و یه قلپ از چایش رو بالا می ده .

من پشت کامپیوترم می شینم و آینه کوچیکم رو جلوی کیبورد می زارم و مقنعه ام رو در میارم و برسم رو از تو کشو بیرون میارم و موهامو شونه می کنم . تلم رو درست می کنم و مقنعه ام رو بدون اینکه حتی ذره ای عجله کنم که کسی تو دفتر بیاد سر می کنم . و اون هنوز منو نگاه می کنه .

صورتم و نگاه می کنم که چقدر گرفته و غمگینه بدون آرایش . و تو کمتر از چند دقیقه به لطف چیزای بزک دوزک و نقاب ساز ! می شم یه دختر شاد که لپاش از شادی تب داره . آینمو جمع می کنم و به دخترک نگاه می کنم که داره می خنده . وقتی می خنده درست عین خرگوش میشه . می خندم و می گم چرا می خندی ؟

می گه اونقدر آروم همه کاراتو می کنی و اونقدر مجهزی اینجا که خندم گرفت . انگار خونه و زندگیت دو قسمتشه و یه قسمتش اینجاست !

بهش لبخند می زنم و می گم خرگوش کوچولوی من .

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 15:11  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |