تبليغاتX
page

ورق دویست و شصت و پنجم

بی انصاف اینهمه روز تو خسته بودی ، اینهمه روز تو دلت گرفته بود . اینهمه روز تو مشکل داشتی ، اینهمه روز تو دلداری احتیاج داشتی ، اینهمه روز من بودم که تو بدترین شرایط جسمی و روحی تو رو یادم نرفت . دیگه هیچکاری در حقت نکرده باشم که پرسیدم چته ، دلداریت دادم . یادم نمیاد روزی ناراحت پیشم اومده باشی و همونجور که اومدی رفته باشی . باری از رو دوشت کم نشده باشه و رفته باشی .شدم باطری انرِژیزای تو ..هرجای دنیا که باشی باطریت که تموم بشه یادمن می افتی . خودم هم می دونم وقتی هیشکی نیست میای سراغ من . پدر این دوست داشتن بسوزه که منو اینطور بتو زنجیر کرده . حالا یه شب . یه شب من دلم گرفته . من دلداری می خوام . اونوقت تو شروع می کنی به داد و بیداد که همیشه خستگیهامو برات میارم . که هیچوقت سرحال نیستم . که مگه چه مشکلی هست که اینقدر ادعای خستگی می کنم . که مشکلات من همیشه در همین سطح های پایینه ... خیلی دلم می خواست بهت بگم که اگه سطحش پایینه که تو فعلا از پس حل کردن همین هم بر نیومدی . که بگم خیلی ادعای مردیت می شه همین خستگی سطح پایین و کوچیک رو ازم بگیر .که خیلی زود یادت میره همین آدمه که می تونه خستگی ها و دلزدگی های سطح بالای تو رو!!!!!!  ازت بگیره . حیف !  حیف اینهمه توجه من که نثار تو میشه .بخدا هیچکس رو تو این زندگی مثل خودم ندیدم . هیچکس رو .... کسی که اینقدر برای دیگران وقت بزاره ، انرِژی صرف کنه ، بعد همیشه مزدش رونده شدنه . بخدا هیچکس رو تو این زندگی مثه خودم ندیدم . اینقدر تنها . اینقدر خسته .... فقط امیدوارم اون دنیایی باشه که خدا داد منو یه روز از این آدمها بگیره

2 نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 21:12  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت |