تبليغاتX
page

ورق 267

بخدا به هرکی بگی می خنده . کاش یه ذره می فهمیدی من دارم بخاطر تو چکار می کنم . چهار شنبه ای اونقدر دور و بر میزم گشتن و سرک کشیدن که مجبور شدم اون نامه وزارت () رو که گذاشته بودم لای پاکت و دفتر و دستک های تو با خودم بیارم که شک نکنن . حالا اونوقت تو بخاطر اینکه بجای کیوان نوشتم کیهان مثه دیوونه ها پاکت و بر داشتی و پاره می کنی و من هرچی بهت می گم توی اون نامه های اون خراب شده اس تو حالیت نمی شه .

بخدا خریت اگه انتهایی داشت من انتهاشم . د  لامصب من بخاطر تو ، بخاطر دوست داشتن تو لعنتی تو روزنامه دولتی دست بردم .می فهمی یعنی چی ؟

اون آقای فلان و اون آقای بهمان با اونهمه اعتبار و آشنا تو این وزارت خونه و اون وزارت خونه و با اینهمه پشتوانه مالی وقتی از این گه ها می خورن بازم چهار ستون بدنهشون می لرزه ! بعد تو  اینکارو می کنی ؟؟ لامصب اون روزنامه دولیته ، من دارم بخاطر تو ریسکی به این بزرگی می کنم ، حداقل کاری کن که بگم می ارزی لامصب .

پنجشنبه ای آقای () زنگ زده می گه نامه رو بده بیارن ، بدو بدو !  می دونم گندش تا شنبه در میاد . یه سوتی ای هم چهار شنبه دادم که نمی تونم هیچ رقمه زیرش بزنم . رفتم در مورد همون نامه صد تا سئوال در مورد اینکه چطور با این نامه می تونم مهر تاسیس شرکت درست کنم پرسیدم و شدم عین گاو پیشونی سفید . اونم نامه ای که فقط دست منه و کپی دوم نداره .

لامصب من می خواستم از این خراب شده خودم برم . خودم برا رفتنم هزار تا برنامه داشتم . حالا یکاری کردی که دشمن شاد می رم . بخدا رفتن از اونجا برام هیچی نیست . ولی نمی خواستم اینجوری برم . نمی خواستم با برگه اخراجی به دست برم . کاش اینا رو میفهمیدی .

نمی دونم چرا وسط ماه که می شه دعای تو رو می برن و می افتی به جون من .

بخدا عاجز شدم از دست تو . نمی دونم برای دل کندن از تو باید چکار کنم ، باید توکل کنم؟ ، باید همت کنم؟ ، باید اراده کنم ؟، باید چکار کنم .... اگه به توکل باشه خدا بهتر از همه می دونه که همیشه و همیشه خواستم  و توکل کردم. نمی دونم کدوم سحر و جادو .... له الله الا الله ....

اما چرا ، همش می گم من که جلوی هیچکسی کم نمی اووردم . اونوقت تو چکار کردی که هر کاری می کنم نمی تونم بزارمت کنار ؟ با اینکه حتی مطمئنم که دوست داشتنی در کار نیست . با اینکه می دونم خیلی ها از رفتن من خوشحال می شن و این لعن و نفرین ها از روم برداشته می شه اما پای رفتن ندارم .

نمی دونم کجای کارم غلطه ، کجای کارم می لنگیده که افتادم تو این بدبختی .

مگه غیر این بوده که همیشه از خدا خواستم یکی رو بهم ببخشه که مثه خودم مهربون باشه ؟

همش به خودم می گم چی شد که اینجا رسیدم ؟

خدایا چرا منو بین زمین و آسمون رها کردی ؟ مگه نگفتی که هیچ دری نیست که بر اثر زیاد کوبیدن باز نشه ‍‍؟؟؟  خودت بگو ، من کم در زدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم شاید یجا یدجور دل کسی رو سوزوندم که اینجوری خدا دل منو می سوزونه .

یه روزی بالاخره میزارم کنار ، اما فقط خدا کنه قبل از اینکه بیشتر از این ببازم بتونم اینکارو بکنم .

2 نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 14:32  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت |