تبليغاتX
page

ورق 270: نامه ای به آینه

هر آ دمی تو زندگیش یه مشکلاتی داره که فقط و فقط باید خودش حل کنه . و من و اون هم مثل همه آدمهای دیگه ، یه مشکلاتی داریم که شاید نشه اسمش رو مشکل گذاشت . اما در هر حال احتیاج به تصمیم داره . من هم درگیر افکار هستم . و هم فکر اون و هم فکر خودم . نمی خوام تو این موقعیت ذهن اون رو خراب کنم . نمی خوام کلافه اش کنم . اما من هم حرفهایی واسه گفتن دارم که دوست دارم بدونه .

تو محیط کاری که من هستم علاوه بر سختی های کار یه سری فشار های روانی هست که اون خیلی هاش و نمی دونه . فشار هایی که اوقاتم رو تلخ کرده و منو از همه مسائل زندگیم دور کرده . با اون هم که نمی شه حرف زد . بر خلاف دیگرون که ازشون می پرسه و راهنماییشون میکنه , همیشه تو این مسائل منو تنها گذاشته .و فقط گفته صبر کن . یا داد می زنه یا اونقدر بد حرف می زنه که آدم پشیمون میشه . تا اومدم حرف بزنم مشکلات منو با مال خودش یکی کرده و منو به مسخره گرفته . اما ایکاش همونطور که اون کسی مثل من رو داره که تموم ناراحتی هاش رو سرش خالی کنه , من هم کسی رو داشتم که فقط یک ساعت بشینه و بدون اینکه داد و فحش بزنه به حرفام گوش بده ...

من خیلی از موقعیت های خوب زندگیم رو بخاطر این کار لعنتی از دست دادم .

هر روز برام سخت تر از روز قبل  می گذره .دیگه داره باورم میشه که دیگه دوره من گذشته و در واقع تاریخ مصرفم تموم شده ...

من دوس دارم با اون کار کنم . پیش اون باشم . می خوام بد و خوب با هم بسازیم و اون سفره ای که همیشه حرفش رو میزنیم رو با هم بندازیم . .. نمی دونم آیا میشه یا نه ....

اون همیشه از ترسهای خودش میگه . مثله اونروز آخری . میگه می ترسم که با بقیه بد تا کنم . می ترسم که نتونیم ادامه بدیم . اما هیچوقت نپرسید حرفهای تو چیه !

دوست داشتم که بهش بگم که من هر کاری که می کنم برای سود رسوندن به توئه . با اینکه همیشه به من میگه تو به فکر منفعت خودتی . اما من هیچوقت به فکر چاپیدن کسی نبودم . و بارها به ضرر جیب و کیسه خودم کار کردم اما هیچوقت اون ماشین حساب کذایی که اون همیشه ازش حرف می زنه و به ناف من می بنده رو جلوم نذاشتم .

ایکاش اونقدر که دلش شور دیگران رو میزنه یه کم هم دلش شور منو می زد . اما یادش باید باشه که همه مثل من صبر نمی کنن که هرچقدر که خواست فحششون بده .

باید یکی بهش بگه که :

نه ... اینطوری ها هم نیست . این منم که به تو احساس دارم و هر چیزی رو تحمل می کنم .

مدام تو یه ترسو اضطراب دائمی هستم .

ایکاش می تونستم برای خودش بنویسم که  عزیز دلم , تموم اینها رو بهت گفتم و تو شنیدی . همه اینها به کنار . من تموم اینا رو می ریزم دور .می دونی چرا ؟ چون به تو امید بستم . به تو دل بستم . تو اگه حامی من باشی من  از هیچی واهمه ندارم . راستش ...........

من فقط بخاطر تو دارم میام . میدونی یعنی چی ؟ یعنی پی همه چی رو. جنگ اعصاب و مسائل مالی . سختی و فشار و حرفهای اینو و اون رو .. پی همه چیزو به تنم می مالم که فقط با تو باشم . میام بخاطر خودت . می فهمی؟

تموم ترسم اینه که خودش منو ترک کنه . وقتی به راحتی میگه که فقط براش یه دوست هستم . وقتی که بدقلق میشه یا تلفن رو جواب نمیده و یا از دسترس خارج می کنه . وقتی باهام روراست نیست . وقتی از چشماش می خونم که از من حالش بهم می خوره . وقتی حرف از مردونگی خودش و احمق بودن و خام بودن من می زنه . وقتی میگه که پشیمون میشم . فکر می کنی بچه هستم ؟ فکر می کنی نمی فهمم ؟ مگه من کیو بجز اون دارم ؟ اونی که از همه بدتر با منه .

وقتایی که باهام بحث می کنه بوی تنش رو به خوبی می فهمم . شامه ام اونقدر قوی می شه که بعضی وقتا از خودم میترسم . بوی اونو حتی وقتی از سر خیابون هم رد میشه حس می کنم . وقتهایی که سرم داد می زنه و فحش می ده بوی کسی رو میده که از یه لاشه بو گندو حالش داره بهم می خوره و بالا میاره . حالتی که هرگز با هیچ کس نداشته . دوست دارم بهش بگم : عزیز من ... راستش و بخوای از ترس اینکه دوباره دیگه نبینمت . از ترس اینکه ... اونقدر فکر می کنم و می ترسم که دیگه خسته شدم . گاهی که بهش فکر می کنم یهو به هم می ریزم . چون دیگه نمی دونم براش چکار باید بکنم . وقتی خوش هستی با من خوبی . خوب که نه . اما بد هم نیستی . اما وقتی حالت خوش نیست . اونقدر با نفرت با من حرف می زنی و نگاه می کنی که چشات رنگ یخ می شه . سرد و بی احساس . ایکاش می تونستم اینا رو بجای نوشتن به خودش بگم .

بگم که :

نمی دونم این چند روزه چت شده . چرا به من که میرسی بیتابی . کلافه ای تو فکری . خدا کنه فقط بخاطر کار باشه . خدا کنه .

همش بخودم میگم چرا با اون اینکارو می کنی ؟ چرا آویزونش میشی ؟ وقتی میگه برام عادی هستی . وقتی میگه ازت خوشم نمیاد . وقتی انگار اوغ می زنه وقتی می بینتت .

آخه چقدر تحمل داری که تحقیر بشی ؟ اما آخه چرا دوست نداره حتی به عنوان یه دوست به من فکر کنه ؟

مگه همیشه نمی گفتی که می خوای یکی عاشقت باشه ؟ دوست داشته باشه ؟ بهت توجه کنه ؟ خوب حالا که خدا این آدم رو جلوی راه تو گذاشته . دیگه چی می خوای ؟

من که تو رو می پرستمت و بد و خوبت رو قبول کردم و با وجود زن بودنم اما اونقدر مرد هستم که پای همه چیزت وایسادم . پا همه چیزت .

پس بگو من برات چی هستم مرد حسابی ؟ یه دوست ؟ یه معشوقه ؟ یه حقیر بدبخت کوچولو ؟ یا فقط کسی که هر موقع خسته و تنها میشی میگی پاشو بیا بهت احتیاج دارم ؟؟ چی هستم ؟

آخ از دست تو نامهربون ....

هر جا می شینی می گی این آدم راست کار من نیست . همه جا اونقدر خودتو خوب جا می زنی که همه می گن : اون واسه خودته که اینا رو میگه که زندگیت تباه نشه .

نمی دونی این جمله هات منو چه حالی می کنه . نمی دونی قلبم چقدر درد میگیره …. اون چند سال آینده ای که تو همش ازش می ترسی ‍،مورد ترس منم هست . اما بارها بهت گفتم که فقط وقتی از زبون من خواهی شنید که : تو منو تباه کردی و جوونیم و ازم گرفتی که تو با من بد کنی . خائن بشی . به ضرر من کار کنی . منو ول کنی . من برات بشم کتی و تو بری یه مژگان دیگه پیدا کنی . من برات کهنه و عادی بشم . اونقدر کهنه و عادی که فقط با من کار کنی و هرگز حالی از من نپرسی . اونقدر عادی که یه روز بگی بیشتر از اون چیزی که می خوای بهت می دم که بری . اونوقته که می گم تو منو تباه کردی . منو ضایع کردی . متوجه می شی ؟

کاش می تونستم بهش بگم که عزیزم ، اگه واقعا هیچ علاقه ای به من نداری  اگه فقط دوست هستیم اگه بقول خودت راست کارت نیستم . چرا تا حالا با من موندی ؟ هان جوجو خان ؟ چرا کنارم می خوابی ؟ چرا میزاری بغلت کنم ؟ واقعا نمی تونی درک کنی که من دوستت دارم و تو رو می پرستم ؟ نمی تونی بفهمی که وقتهایی هم که بحث می کنیم باز من لباسهای تو رو بو می کشم و گریه می کنم و از خدا می خوام که تو رو برای من نگه داره . بنظرت مسخرس ؟ همیشه مسخره بوده یا تازگی ها اینطوری شده ؟

آیا اونموقع ها هم که مثه یه قایق شکسته تو امواج سرگردون بودی بازم وقتی این چیزا رو میخوندی مسخره می کردی ؟

اون وقتها که چشمهای بی روحت رو به بیرون از پنجره می دوختی و اونقدر رفتی و اومدی که حالا من حاضرم برات جونم رو هم بدم ؟

اگه من به فکر زیر و رو کشیدن بودم . این دوسال رو هم با تو نمی موندم مرد حسابی .

فکر می کنی این دو سال وقت نبود ؟ جوونی نبود ؟ آسایش و استراحت نبود که با تو از دست رفت ؟

با تو هر جا که رفتی و خواستی اومدم . خودم می خواستم که اومدم . میدونم . اما این رسمش نیست که تو اینطوری دل منو خالی کنی . وقتی که این حرفها رو میزنی هر کی که می شنوه میگه به به چه مرد خوبی . نمی خواد این دختر آیندش رو از دست بده . اما دیگه نمی گن من که تموم لحظه هام رو با تو هستم , عاشقت هستم . چون تو منو عاشق خودت کردی .

من از همون روز اول که دیدمت دوستت داشتم . آیا اون موقع هم می دونستی کی هستی و چی داری ؟ شاید اوایل وابستگیم به تو شدید نبود . ولی حالا شده . حالا دیگه فقط به تو امید بستم . تو دیگه اون علامت سوال لعنتی رو تو ذهن من نکار . حالا دیگه خیلی واسه رفتن من و تو دیره ... حالا که تو شدی کتی و من شدم تو !!!!

من تو رو با خوب و بدی هات قبول کردم . درسته که تو هیچوقت به زبون نیوردی که به پای من بمون . درسته که نگفتی . اما با رفتارهات به من فهموندی . وقتی داشتم ازدواج می کردم ، مگه تو همونی نبودی که می گفتی اگه فقط می خوای ازدواج کنی که یه نفرو داشته باشی که تنها نباشی خوب من که هستم ؟ مگه همونی نبودی که گریه کردی ؟ مگه تو همون آدم نیستی ؟ آخ اگه بدونی چقدر دلم می خواست هر چی دارم بدم و همون آدم پر احساس رو داشته باشم . همون آدمی که چند هفته می گذشت و براش نامه نمی نوشتم دادش در میومد . همون که نمی گذاشت اشک به چشمام بیاد .. اما افسوس ....

دلم می خواد بهش بگم مرد حسابی . اون چند وقت پیش که اون خواستگاره کارش خیلی جدی شده بود یادته ؟ همونی که رفتیم توی رستوران سنتی که تو باغ بود ؟ نزدیک محمد شهر . یادته ؟ اون روز بهت گفتم که اگه هدفم شوهر کردن باشه کسی برام اومده که اونقدر خوبه که برای من حیفه ... تو گفتی تو زندگی منو بهم نریز ، من باهات هستم تا آخرش ... یادت رفته ؟ این همون عهدی بود که من اونروز با تو بستم . همون عهدی که همیشه میگی مهمه و من امروز فهمیدم که بی ارزش و پوچه ... عهد کدومه ؟ مهم عقد و سنده ... مهم امضای کتبیه .. مهم قرار داده .. مهمه چون نمی تونی زیرش بزنی . اما عهد چی ؟ یه حرفه که هر لحظه می زنی زیرش . اگه عهد مهم بود هیچوقت وقتی  من بهت می گم همسر ، تو نمی گی: برو دنبال زندگی خودت .

اگه فکر می کنی که اونقدر مردی که همه چیز منو ؛ قلب منو غرورم رو شخصیتم رو خرد می کنی و فقط به این دلخوش هستی که با وجدانت هیچ حرفی نداری و بقول خودت آینده من و تباه نمی کنی ,خوب عزیزم بهم بگو ، بگو که فقط برات یه دوست باشم . یه دوست معمولی . بگو که بفهمم . بگو که دل بکنم . بگو که برم دنبال زندگی خودم . برم دنبال کسی که ارزش عشق منو بدونه .

قصد ندارم که اوقاتشو تلخ کنم . فقط ازش می خوام که تکلیف منو تو یه سری مسائل روشن کنه . نمی گم به زور منو دوست داشته باشه . چون دیگه باور کردم که اون منو نمی خواد و من به دردش نمی خورم . دنبال کی و چی هست نمی دونم . اما دور و بریهاشو یه نگاه کنه ! کدوم مثه من قانع اند ؟ دلم می خواست بهش می گفتم که من برات چی کم گذاشتم ؟ همه جوره باهات نبودم ؟ در کنارش هم هیچی ازت نخواستم .

می خوام فقط بدونم تا آخرش با من هستی یا نه . اگه هستی منم هستم . هر چند که اشتباه مهلکیه  و باید قید همه چیزو بزنم . فکر می کنی این آسونه مرد ؟

ایکاش میدونست که خانواده من تازه اونو پذیرفتن و هر وقت اسمش میاد دیگه جبهه نمی گیرن و خیالشون راحته . فکر می کنی مادر من کسی بود که خودش سبد تفریح منو آماده کنه ؟ اون هم مخفیانه که بابا سین جیم نکنه ؟؟؟

اونروز و یادته که جلوی همه گفتی راست کارت نیستم ؟ اونقدر دلم شکست که نتونستم طاقت بیارم و رفتم کنار آب نشستم و گریه کردم . گفتم خدایا اونقدر دوستش دارم که حتی نمی تونم دعا کنم که مهر این مرد رو از دل من بیار بیرون . پس چرا خدا کمکم نمی کنی ؟ چرا به دادم نمی رسی ؟ چرا نه کاری می کنی که اون دل ببنده و نه اینکه من دل بکنم ؟ بعد هم اومدم پیش همه . چون دوست نداشتم روزمون خراب بشه . تو استراحت لازم داشتی ...

باید این حرفها رو یه جایی می زدم . و می گفتم که توی این زندگی هیچی ندارم جز اون . نه نوری نه آینده روشنی ‍، نه قلب پر آرامشی ، باید تصمیم بگیرم و از این وضعیت نجات پیدا کنم .

حالا دیگه مطمئنم تا لحظه مرگم فقط به اونه که فکر می کنم . اما ایکاش اونم کسی بود که بهم این اطمینان رو میداد که با من می مونه . که ول نمی کنه بره . که بفهمه من براش چکار می کنم . دلم می خواد پیش خودش بگه که این دختره از همه چیزش زد که با من باشه . می خوام اینو بفهمه که من یکی براش توی این زندگی زرنگ بازی در نیووردم و همیشه باهاش صادق بودم .

من همونم که یه روز عاشقش شد . با همون شدت و با همون تازگی .

خیلی دلم می خواست بدونم کجای زندگیش واستادم .

2 نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 23:23  توسط سونامی  | موضوع: داستان |