تبليغاتX
page

ورق 271:و مرگ در هیمن نزدیکی هاست

داشتیم میرفتیم (درست فلکه دوم صادقیه به سمت آزادی ، کنار خیابون احسانگر )دیدیم یه آقایی افتاده رو زمین و مردم دورش پراکنده پراکنده ایستادن .

یه لحظه گفتم : ببین برگرد ، ببین می تونی کاری براش بکنی ؟

مردد شد ، گفت من چکار می تونم بکنم ؟ همینطور که نگاش کردم دیدم دنده عقب رفت تا نزدیک بشه .

پیاده شد و رفت کنار جمع ، آقا چی شده آقا چی شده ، معلوم شد که آقا (مصدوم)توی اتوبوس واحد بوده که غش می کنه و بعد هم که کنار خیابون درازش می کنن تا اورژانس بیاد . این دقیقا 20 دقیقه قبل از رسیدن ما بود .

چند بار گفت من پزشکم ، من پزشکم تا تونست بره نزدیک و ببینه جریان چیه ، هنوز نبضش می زد ،اما سکته کرده بود ، تو همین هین و بین هم یکی موبایل طرف رو قاپ رفته بود . چون جای موبایل رو کمرش بود ولی موبایلی نبود . کنترل ادرارش رو از دست داده بود و شلوارش رو خیس کرده بود . فکر می کنم ده دقیقه ای اونجا بودیم و اون تمام تلاشش رو برای اون مرد کرد . اما به آمبولانس احتیاج بود . اکسیژن و خیلی چیزای دیگه . هر چی 110 رو هم می گرفتیم نتیجه نداشت . وقتی که چشماش رفت و رنگ صورتش از دست رفت خیلی آروم گفت : تموم کرد و بعد لعنت فرستاد به این مملـکـ.... و خیلی چیزا و خیلی کسا و بعد آروم به سمت ماشین برگشتیم . موقعی که راه افتادیم تازه صدای آمبولانس می اومد . او او او .... درست نیم ساعت بعد .

اما دیگه هیچ فایده ای نداشت .... مثل همیشه اورژانس دیر رسید . خیلی دیر ....

و ما تو راه برگشت تا خود کرج سکوت کرده بودیم .....

 

پی نوشت :این داستان کاملا واقعی بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 22:43  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت |