
فکر می کنید از پا در اومدن یعنی چی ؟ تا حالا بهش فکر کردین ؟؟؟
هیچکس باورش نمی شه که من خیلی چیزای ساده داره از حافظم پاک می شه . مثلا میرم تو آشپزخونه می بینم نون تموم شده . می رم جلوی فریزر و درش رو باز می کنم . یادم میره چی می خواستم . تمام کشوهای فریزر رو میارم بیرون و نگاه می کنم و آخر اعصابم از اینکه نمی تونم خاطرم بیارم خرد می شه و درش رو می بندم .و تو خوشبینانه ترین حالت یه چیزی در حد 5 یا 10دقیقه طول می کشه که به یاد بیارم که برای چی رفته بودم مثلا پای فریزر .
مثلا می خوام حساب کنم که دویست تومن به اضافه سیصد تومن چقدر می شه اما انگار که کلیت عملیات جمع از ذهنم پاک شده باشه نمی تونم . حتی بلند بلند تکرار می کنم سیصد به اضافه دویست و سعی می کنم که متمرکز بشم اما نمی تونم . آخر سر هم جمعی به این سادگی رو می گم چهارصد و پنجاه !!!!! (بخدا اغراق نمی کنم).
می خوام اسم دوستم رو صدا کنم ، اما اسمش یادم نمیاد . اسم تک تک فک و فامیل و جد و آبادم رو می گم اما اسم اون آدم رو یادم نمیاد . تا بالاخره خوش بگه فلانی . چند هفته پیش بود که فامیلی خودمو یادم رفته بود و اونقدر فکر کردم که داشتم دیوونه می شدم تا بالاخره از رو گواهی نامه رانندگیم یادم اومد فامیلیم چیه .
تو اتاق من یه کیس بود که سفید و قدیمی بود و یه سی دی رایتر داشت و تقریبا شیش ماه هر روز باهاش ور می رفتم و این آخرا رفته بود بیرون از شرکت برای تعمیر . چند روز بعد از تعمیرر یه کیس اومد تو نگهبانی که مهندس زنگ زد بهم و گفت برو ببین اگه کیس خودمونه بگو بیارنش دفتر . منم رفتم کیسو دیدم . یه کیس مشکی نو بود با یه سی دی رایتر یکی هم سی دی رام . منم گفتم این مال ما نیست .
اومدم دفتر که دیدم چند دقیقه بعد مهندس با کیس اومده میگه تو حالت خوبه ؟؟؟؟ این کیس ما نیست ؟؟؟ این که شیش ماه باهاش کار کردیم و نمیشناسی ؟؟؟ و من بهت زده به اینکه من خواب می دیدم تا حالا یعنی ؟؟!!
مسخرس که من هنوز هم باور نمی کنم این همون کیسه .
اگه آخر شب خاطرات روزم رو مررور کنم نمی تونم تشخیص بدم که کدوم قسمت ها مال امروز بوده ، کدوم مال دیروز بوده کدوم مال پریروز .
دوستم یه سی دی معین ازم می خواست . با نهایت تاسف تو سه روز متفاوت اینو براش بردم و میگم اینم همون سی دی که می خواستی و اون هر دفعه می گه دیوونه تو که بهم قبلا دادی و من کپی کردم .
کم کم داره یه سری چیزای ساده هم از یادم میره . اونقدر با خودم تو تنهایی حرف زدم که دیگه یادم رفته زندگی جمعی یعنی چی .چند روز پیش سوار تاکسی بودم چنان غرق فکر بودم که ناخواسته همینطور حساب و کتابامو نیمه بلند می گفتم و تازه چشمامم ریز کرده بودم و به جلو نگاه می کردم . یهو دیدم این مرد بغل دستیم چه نگاه سنگینی داره بهم می کنه . تازه به خودم اومدم و فهمیدم دوباره سوتی دادم.
حافظم که اینجوری بد سکتور خورده . کدف راستم که بیشتر از یکساله که درد می کنه ، موهام پر از تار های سفید که شده . معدم و که دیگه باید بندازم پیش سگ . تنم که از عصاب خراب گله گله قارچهای پوستی می زنه .چشم که همه چیزو یه دور عقب و جلو می کنه تا به وضوح برسه . قلبم که تیر می کشه . گمون کنم دو سه سال دیگه باید به خودم سند هم وصل بکنم .
حالا اینا اصلا مهم نیست . می خواستم یه چیزی بگم که اینها رو که گفتم یادم رفت :دی