
تو بد معرکه ای افتاده بودم . تا حالا ترس رو تو عمیق ترین سلولهای بدنتون حس کردین ؟ من حس کردم . حس اینکه روبروی یه دره وحشتناک باشید و فقط به شاخه خشکیده و باریکی بند باشید و به آنی ممکنه شاخه بشکنه و شما سقوط کنید .
اونوقت بود كه سرم رو بالا كردم و گفتم خدايا منو همين يه بار نجات بده خودم بقيه راه رو مي رم . خودم بقيه راه رو پيدا مي كنم . و خدا نجات داد . با تمام وجودم خواستم و خدا بهم همون لحظه داد . چند نفر از شما خدا رو از ته قلبتون صدا كردين ؟ من هر بار كه اينطوري صدا كردم اومد .
حالا من نجات پيدا كردم و چيزايي كه گفتم ازشون مي گذرم برام عزيزن ! موقعي كه ديگه از همه چيز رهيده بودم و از شيشه اتوبوس به چراغهاي روشن و خيابونهاي تاريك نگاه مي كردم فهميدم تو چه امتحان بزرگي افتادم . خدا نجاتم داده و من حالا بايد از چيزي كه برام عزيزه دست بكشم . حس كردم شبيه همون چوپان شدم كه توي طوفان مرگ آسا گير مي كنه و مي گه خدايا اگه زنده موندم همه گله من نذر تو فقط يه گوسفندش رو بر مي دارم كه زندگيم بگذره . بعد كه هوا يه كم بهتر مي شه مي گه خدا نصف گله خودمو نذرت مي كنم كه بتونم يه زندگي آسوده با اونيكي ها داشته باشم ، بعد كه باز هوا آروم ميشه مي گه خدايا يه گوسفند خوبم نذرت ، باز هوا بهتر مي شه و مي گه خدايا هر پشم گوسفندم نذرت ، هوا كه خوب مي شه ، چوپان مي گه چه پشمي چه كشكي ، و خدا دوباره اذن به طوفان مي كنه و چوپان و همه گوسفنداش هلاك مي شن .
حالا شده داستان من . حالا نجات پيدا كردم و طمع به همه گوسفندا كردم .
من نمي دونم بقيه آدمها چكار مي كنن و چطور دينشون رو با خدا صاف مي كنن . ولي دارم با تموم وجودم حس مي كنم كه توي يه امتحان اللهي گير كردم .
كاش مي گفتم سرپرستي يه يتيم رو قبول مي كردم . كاش مي گفتم يه چيزي رو وقف مي كنم . اما من سر اسماعيلم با خدا معامله كردم .
خدايا گير كردم . خدايا من كه ابراهيم نيستم . خودتم مي دوني برام گذشتن اونقدر ها سخت نيست . اما چطور به اسماعيلم بگم كه قراره قرباني تو بكنمش ؟؟
احساس مي كنم مقابل بزرگترين نيروي دنيا مي خوام سركشي كنم . سركشي به خطايي كه شرمش توي چشمامه و نمي دونم چرا كوتاه نميام .
احساس می کنم بازم تو امتحانم رد می شم . مثه همه دفعه های گذشته . یه قدرت بزرگ می خوام ،آخه می خوام از اسماعیلم دست بکشم ، و این کم نیست .