تبليغاتX
page

ورق 286 : باز هم او

رفتم که بزنم زیر حرفم . رفتم که عهدمو با خدا بشکنم . گفته بودم ازش می گذرم . اما پام لرزید . می دونی وقتی تنهایی مغزتو تو چنگش می گیره و با تمام قدرتش فشار می ده دیگه حالیت نیست که چی گفتی و چکار قرار بکنی .

رفتم که بگم من همونم که لیاقتش همون هلاک شدن تو طوفانه بود .

رفتم که با خدا در بیافتم .

اما باز خودش کمک کرد . موقعی که باز فارغ از همه چیز توی شیشه سیاه و تاریک اتوبوس نگاه می کردم یادم اومدم اون شب که رفته بودم امامزاده حسن باز بهش بگفتم  اگه این راه اشتباهه نذار جور بشه که من برم . تو جلوی من دیوار بکش . گفتم که من کم ظرفیتم و تاب تحمل امتحان سخت رو ندارم . گفتم که موندم چطور به اسماعیلم بگم . گفتم خودت جفت و جورش کن .

دوبار رفته بودم که عهد بشکنم و نذاشت . این بار دورم درست مثله یه سیلی محکم منو بخودم اوورد . توی شیشه تاریک اتوبوس عکس خودم رو می دیدم که داره لبخند می زنه .

دستهام رو میارم جلوی صورتم و با دقت نگاهشون می کنم ، می بینم که هنوز می تونن خوب باشن . آره . هنوز می تونن . 

2 نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 20:29  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |