
نزديك ظهر گوشيم زنگ مي خوره ،باور كردني نيست ولي خودشه !
اما براي چي زنگ زده ؟؟
يعني تو واريز كردن پولها به حسابش اشتباه كردم و مبلغ كمتر از اونچيزي كه مي بايست بوده ؟
يعني چي بايد بهش پس مي دادم و ندادم ؟ ولي مي دوني كه اون براي خاطر دلم تنگ شده ها و اين چيزا محاله زنگ بزنه !
جرات داري جوابش رو ندي ؟؟؟
گوشي رو بر مي دارم . سلام مي كنه .
جواب ميدم . –منتظرم-
مي گه براي يه سري آزمون نمي دونم چي چي به عنوان داور انتخاب شده و اومده كرج اما وقتي رسيده قرنتينه شده و اجازه ندادن از مركز بيرون بياد .
گفتم خوب !
گفت هيچ لباسي با خودش نيوورده و ديشب هم با كت و شلوار خوابيده و ممكنه چند روز ديگه هم باشه .
گفتم من چه كاري مي تونم بكنم ؟
گفت : مي توني برام يه دست لباس راحتي بگيري ؟ (مكث مي كنه) اينجا كسي رو ندارم .
من بايد برم تهران امروز . فكر نمي كنم اگه هم بخوام بتونم .
ميگه : نمي خوام بزحمت بيافتي اگه نمي توني نگير .
بهش قول نمي دم اما نمي دونم چرا دلم نمياد.چون معتقدم خدا جواب هركسي رو يه روزي ميذاره كف دستش.
ميرم براش خريد،شورت، زيرپوش ، تي شرت پنبه اي ، حوله ، برس .
يهو يه اس ام اس مياد كه اگه زحمت رو كشيدي يه بسته بادوم زميني مزمز هم بخر!
خندم ميگيره ... اونم مي خرم .
دلم يه جور عجيبي شده . يه حس خوشي كه دوباره مي بينتش . همش داره لحظه ديدن رو مرور مي كنه كه چي اتفاق مي افته .
اما وقتي مي رسم جلوي مركز ،موقعي كه مي بينم از دور داره مياد ، يه حال غريبي مي شم . مي بينمش كه مثل هميشه مثل يه ظرف شيريني طرفم مياد . مثل هميشه آروم و با قدمهاي محكم و سنگين .
چقدر اين آدم براي من خواستنيه . تمام خطوط و زواياي وجودش . همه حركاتش حس خواستن منو بيدار مي كنه .
اما تو يه لحظه كيف دستي خريد رو به نگهبان ميسپرم كه به كسي كه داره مياد بده.
خيلي مونده تا بهم برسه . براي آخرين بار نگاهش مي كنم و از در بيرون ميام .
صداي قدمهاش مياد كه داره منو به اسم صدا مي كنه .
خوبه هنوز به اسم منو ميشناسه .....
توي راه همش به ياد حساب و كتابم با خدا مي افتم . ياد تموم اون دفعه هايي كه ازش كمك خواستم . ياد همه اون دفعه هايي كه گفت صبر كن تا خودم يه چيز توپ برات انتخاب مي كنم كه دهن همه وا بمونه .... ياد اون باشه گفتنم و صبر كردنم .
ياد اون روزي كه بالاخره تو خرت و پرتهاي ته مغازش گشت و يه چيزي رو كه مناسب بود رو اوورد و داد دستم . ياد اينكه بدك به نظر نمي رسيد و شايد هم مناسب بود ... نمي دونم شايد هم مي خواست من رو بسنجه ،هر چي بود ... نمي گم بنجل از آب در اومد ،، اما خودش خوب مي دونه كه سيب خوشرنگ و سرخي كه از تو كرم خورده ،لطفي واسه مزه مزه كردن نداره ... خودشم بالاخره فهميد كه سيب سرخي كه دستم داد از تو گنديده بود .
ياد تموم نذر و نيازام افتادم . اينكه چقدر التماسشو كردم . اما آخرش باز از ترس اينكه اين چيز به ظاهر گرانبها كه فقط بخاطر اينكه از دست اون گرفتمش و نكنه واقعا گرانبها باشه و من نفهمم باز صبر كردم .
ولي حالا كه ديگه داره همه چيزو ازم ميگره حتي خودشو ... مي خوام پسش بدم .
سيب سرخش رو تو بهترين و متبرك ترين دستمالم مي پيچم و سرم رو پايين مي ندازم و ازش مي خوام كه ازم پسش بگيره ......
داره كم كم بارون مياد ..... ميگن وقتي بارون مياد ... درهاي رحمت خدا باز ميشه .
پس هنوز مي شه اميدوار بود ....