تبليغاتX
page

ورق 296 : آقای پدر و خانوم مادر !

دانشگاه که می رفتم ،دوتا دوست داشتم که چند سالی هست که همکار هم هستیم . هر کداممون توی یک بخش هستیم . من تو واحد پی ام ، مریم تضمین کیفیت و مینا هم آمار و برنامه ریزی تولید .

جمعه عروسی میناست . سه تایی دعوت داریم . خیلی خوشحال بودیم که قراره کنار هم باشیم . مخصوصا مریم که خیلی خوشحال بود که یک شب خوب و شاد رو می گذرونه . همه خوشحال بودیم تا اینکه دیروز عصر مادر مریم زنگ زد و گفت که دارند می رن شمال و مریم هم که می موند حق ندارد که بیاید .

نمی دونید این دختر عین یک گل پژمرده شد . به روی خودش نمی اوورد اما اگر تا حد کشت کتک می خورد فکر نمی کنم اونقدر درد می کشید که بعد از بیست و شش سال باهاش  اینطور رفتار کردن .

 

دیروز موقع خواب همه اش داشتم به این دختر و شرایطش فکر می کردم . آخه خانواده اش الاظاهر در اجتماع آدمهای معقول و منطقی و میانه رویی دیده می شن .اما در بطن همین خانواده میانه روی معقول من تعصبات زیادی دیدم که باور نمی کردم هنوز هم در این روزها کسی اونقدر ها درگیرشون باشه .

 

مثلا دخترک می خواست با من بیاد کلاس ورزش(که می آد!) اما یادم هست روز اول مادرش زنگ زد و گفت حق نداره که با من بیاید . من هم گفتم که من نه کسی را وادار به کاری کردم و نه با تصمیم اومدن یا رفتن کسی کار دارم . دخترک حالا با من کلاس می آید(البته الان که من بخاطر شکستگی پایم ترجیح می دهم نرم) .

 

قصدم نوشتن برای پدرو مادرشه . یا شاید کسی که مثل اونها فکر می کنه . دلم می خواست بهشون بگم شما که به هر دلیلی فکر می کنی با محدود کردن دخترت ازش داری حفاظت می کنی . یا بقول خودت ازش حمایت می کنی . دختر شما اینطوری فکر نمی کنه . دختر شما از شما بدش میاد چون تو سن بیست و شش سالگی با اون درست مثله آدمهای کم شعور و نابالغ رفتار می کنید .

 

می خوام یه سری واقعیت ها رو برای توی پدر و مادر بگم . دختر تو دانشگاه رفته ، الان دوساله که داره اینجا کار می کنه و دستش تو جیب خودشه . فکر نمی کنی اگر بخواد هر کاری می تونه بکنه ؟ فکر نمی کنی اینجا دیگه مدرسه نیست که کنترل چپ و راست رفتنش رو داشته باشن و بهت گزارش بدن ؟

اون هر موقع که بخواد بدون اینکه تو بفهمی از اینجا میره و نهایت اینه که سر موقع خودشو به خونه می رسونه .

تو از کجا می خوای بفهمی ؟ دختر تو حالا موبایل هم داره و دیگه اگه با کسی هم بخواد رابطه داشته باشه طرف زنگ نمی زنه خونه که آتو هم دست تو بده . اصلا می گه فقط در طول ساعت کاریش بهش زنگ بزنه .تو از کجا می خوای بفهمی ؟دخترتون وقتی می گه می خواد بره کلاس ورزش ! تازه نه تنها ، با من . تو اجازه نمی دی . اونم دیگه بتو نمی گه . ولی با من داره هر روز میاد .

 

می دونم بعد از انقلاب دیگه دور سینما رو خط کشیدی . پس خیلی وقته نیومدی سینما یه سری بزنی ببینی چقدر تغییر کرده . شما که نمی دونی . بذار من برات بگم . من خیلی از سینماهای تهران رفتم . ولی هیچکدوم از لحاظ ایمنی و راحتی مثل همین سینمای ساویز کرج نبوده . خود من خیلی از وقتها تنها می رم . ولی تا به امروز برای من هیچ مورد خاصی پیش نیومده . دختر تو هم درست مثل من به سینما علاقه داره . اما خودتون بگید چند بار به علاقه اش اهمیت دادین و بردینش ؟ راحتتون کنم . هر موقع بهش پیشنهاد دادم که با من میای سینما ، رد نکرده . اون میره سینما و بتو هم اصلا چیزی نمی گه که بخوای باهاش مخالفت کنی !

 

بهش گفتی که دختر باید سر به راه بره و سر براه بیاد و با هیچ پسری هم صحبت نکنه و اگه کرد بگو تا لت و پارش کنیم ؟؟؟ ولی یادت رفت اون داره سرکار میاد .  سر کار هم بالاخره آقا وجود داره . 

تازه . اگه قول بدی دود از کلت بلند نشه می گم که دوست پسر هم داره . چون می خواد جنس مخالف رو بشناسه . چون تو کلش پر سواله . چون می بینه از بودن با یه پسر که اونو عمیقا درک می کنه خیلی بیشتر از با شما بودن لذت می بره .

 

حالا هی گیر بده به اون چهار تا دونه ابرویی که می خواد برداره . باید یه چیزم اعتراف کنم . دخترتون خیلی باهوشه! . به من میگه اگه گیر شما به همین ابروهاست من هیچوقت برش نمی دارم . می دونی چرا ؟ تا وقتی ابروهاشو برنداره شما احساس خاطر جمعی بیشتری می کنید . اونم همینو می خواد . همینکه شما سرتون به کار خودتون باشه و اونم سرش تو زندگی خودش .

 

می دونی دخترتون نصف بیشتر انرژی خودشو بجای کارهای مثبت صرف این قایم باشک ها می کنه ؟ حالام  تو پیدا کردن راه درو استاده . درسته که محدودیت های شما زیاده . ولی ناراحت نشید . چون هوش دخترتون خیلی زیادتره .دخترتون می خواست با من بیاد کلاس مکالمه . ولی چون دیروقت می شد و راه درو نداشت از دست شما ها نیومد . حالا وقتی من میرم قشنگ حس می کنم با چه حسرتی به رفتن من نگا می کنه . می دونید تصمیمشو گرفته . ترم بعد می خواد بره یه کلاس که تایمش جوری باشه که شماها نفهمید .

 

هول برتون نداره ولی دلم میخواد بدونید که آدم امروز همون جوون سر به راه دیروزی نیست که از ترس شما هیچکاری نکنه . تو دوره ما بچه ها طغیان می کنن . دختر شما ها هم طغیان کرده ، منتها خاموش . من از زندگی دخترتون یه چیز خاصی فهمیدم . اون در آن واحد داره در دو دنیای متفاوت زندگی می کنه . اولی دنیایی که مال خودشه و خودش دوستش داره و همینکه از صبح بیرون میاد وارد این دنیا می شه که می تونه هر کاری می خود بکنه و هر جا که می خواد بره و با هر کسی که می خواد حرف بزنه . و دنیایی که شبها شما براش درست کردین . ممکنه بیاد و به زور دگنک هم نمازی بخونه و شامی باهاتون بخوره و شما هم فکر کنید چه دختر سر به راهی راست میره سر کار و راست میاد خونه .

ولی دختر شما همیشه می گه که کاش می شد جوری بود که همین چند ساعت هم پیش شما نبود . می گفت اگه اجازه می دادن ترجیح می داد اصلا توی شرکت بخوابه و قیافه شما هم سال به سال نبینه .

 

نه ! خدایی باورتون می شه این همون دختر سر به راه شماست ؟

یه چیز دیگه هم بگم که قشنگ مزنه دستت بیاد . دخترتون با سرویس میاد شرکت و مرخصی می گیره و با آژانس می ره شمال . شبم همون موقع همیشه میاد خونه . خدایی به خواب هم می دیدید که دخترتون اینقدر زرنگ باشه ؟ قطعی خودتون بخواین برین تا خودتون رو جمع و جور کنید بیشتر از این می شه . ولی می بینی ماشالله چه دختر زرنگی داری ؟!

 

نه دیگه الان لازم نیست به تعداد دفعه هایی که اون بهتون گفت من احتیاج به مسافرت دارم و شما نبردینش فکرکنید . اون دیگه راهشو پیدا کرده چطوری بره !

 

دلم می خواست اینا رو بدونید . گو اینکه دخترتون می گه ندونی بهتره . چون می گه هر چیزی رو که خواسته با اطلاعتون انجام بده حالا چه درست یا غلط نذاشتین . اونم دیگه قید شما رو زده . دیگه تو هیچی حسابتون هم نمی کنه . حتی اگه واقعا یه جایی هم درست بگین .

 

ولی باز جای شکر داره . دخترتون ذاتن آدم بدی نیست . چون دیگه کسی رو نداره که به راست و دروغ حرفاش اعتماد کنه یا چون کسی نیست که توی این دنیای در ان دشت صلاحش رو بهش بگه و براش پدری و مادری کنه ،

سعی می کنه همه چیز رو با سعی و خطا بفهمه . از داشتن دوست پسر تا هر چیز دیگه ای . با همه فشار هایی که این محدودیت هاتون براش ایجاد کرده تعجب می کنم که همیشه بعد از تجربه یه مورد خودش تمام بدی ها و خوبی های اون موضوع رو کنار هم می چینه و شاید خیلی جاها کاری رو دوست داشته باشه ولی رو حساب اینکه فکر می کنه خطاست دیگه ندیدم طرفش هم بره . یه نمونه کوچیکش سیگار کشیدن بود . راستش رو بگم . کار به درست و غلطش ندارم . خود من خیلی دلم بخواد بالاخره یه دونه رو می کشم . ولی دخترتون امتحان کرد و گفت این کارو نمی کنم . و دیگه نکرد .

 

همه اینا رو گفتم که بهتون بگم توی این دوره  و زمون نمی شه دیگه آدمها رو برای انجام ندادن کارهاشون با تو سری زدن و ترسوندن منع کرد . دخترتون دلش می خواست که شما بدونید که می ره ورزش . دلش می خواست بدونید که میاد سینما . دلش می خواست بدونید که گاهی دوست پسرش رو می بینه و باهاش درد دل می کنه . دخترت دلش می خواست بدونید که می خواد بره کلاس زبان . بدونید که تار می زنه و پیشرفتش غوغاست . دخترتون همه اینکارها رو چه شما بخواید چه نخواید درست میدونه و انجام میده . حالا خودتون قضاوت کنید . شما بدونید و انجام بده بهتره یا ندونید و انجام بده؟

 

شاید اگه اینها رو می دونستیید این شکاف عمیق امروز بین شما نبود . شاید دیگه ترجیح نمی داد هر روزی که من کار دارم و شرکت می مونم حتی وقتی هیچ کاری نداره تو شرکت بمونه . اونم صرافا بخاطر اینکه کمتر کنار شماها باشه .  شاید اگه اختیار انجام دادنشون رو از طرف شما داشت خیلی بیشتر از این پیشرفت می کرد . سربلندی خودتون بود ،غیر اینه پدر و مادر محترم ؟؟

 

اگه می دونستید شاید مثله امروز خیلی چیزا رو با حرص انجام نمی داد فقط بخاطر اینکه حداقل به خودش ثابت کنه حرفا و محدودیت های شما الکیه و چندان صحت نداره . نمی دونم . شاید هم شما حق داشته باشید . ولی کافیه یکبار صدای تار زدنش رو بشنوید اونوقت متوجه می شید چه نیرو و استعدادی از این دختر داره بخاطر محدودیت های شما خفه می شه .

 

امیدوارم یه روزی برسه که دخترتون برای انجام هر کار کوچیکی مجبور نباشه بهتون دروغ بگه .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 13:5  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |