
دچار ترديدهاي عجيبي هستم .
آدم به ظاهر مستقل و پخته اما توي يه رابطه سخت بي تجربه .
بخودم مي گم مي توني ؟ حوصله اش رو داري ؟
بعد ياد خودم مي افتم كه هر كي بهم رسيد . فكر كرد من آخر تجربه هستم . هيچكس با بي تجربگي هام منو قبول نكرد . چقدر دوست داشتم وقتي براي اولين بار دستم گرفته مي شه ، براي اولين بار بوسيده مي شم . بغل مي شم . نوازش ميشم . باهام حرف بزنن . از احساسمون . از اونچيزايي كه داريم كشف مي كنيم بگيم .
ولي به كسي كه دستهامو براي اولين بار گرفت وقتي گفتم اين دست اولين مرديه كه مي گيرم ،پوزخند زد .
به اولين كسي كه منو بوسيد گفتم تو اولين بوسه رو از لب من كردي ، خنديد و گفت مگه ميشه كسي كه اينطور ماهرانه مي بوسه اولين بارش باشه ؟
هنوز فكر و احساس من بكره . هنوز معتقدم كسي منو لمس نكرده و اين يه حقيقته محضه .
شايد هم يكي از چيزهايي كه منو جذب اين آدم ميكنه همين بي تجربگيهاشه . كمي ترسناكه اما ترس لذتبخشيه برام .
ولي ترسناكه چون براي اينكه بتونه حمايتم كنه خيلي چيزا بايد بدونه . نمي دونم .
بعضي ها ناخواسته توانايي هاي عشق ورزي زيادي دارن . اما كسي كه من مي بينم عين يه جزيره دست نخورده است .
مثل كف دست ساده و زلال و من درست مثل يه لابيرنت ،پيچيده و سختم .
من تا بحال رابطه شفافي نداشتم . هميشه مثل يه روز مه آلود همه چيز گنگ شروع شد و همونطور گنگ تموم شد . مي دونم كه خودم هم تو مبهم موندن اون رابطه ها بي تاثير نبودم . هميشه دنبال رمز و راز بودم . دنبال كشف . دنبال يه چيزي كه هميشه تو بيم و اضطراب اين دوست داشتن و نداشتن و داشتن و از دست دادن باشم . راستش لذت مي بردم . از كلنجار . از آدمهاي اسرار آميز . از آدمهايي كه تو هر شرايطي يه بعد از وجودشون كشف ميشه .
اينه كه شايد خيلي ها رو تو بهترين و ايده آل ترين شرايط كنار مي گذاشتم . چون منو تحريك نمي كردن . چون ابعاد وجودشون رو براي شناختن به رخم نمي كشيدن .
اين جمله ايه كه توي اكثر دوستي هام شنيدم "گاهي از سر سوزن رد ميشي اما گاهي از در دروازه نه " . راست ميگن . كسي كه توي رابطش سعي در كلنجار رفتن و دست و پنجه نرم كردن نباشه برام مقبول نبود .
و حالا ....
احساس مي كنم كمي از توان جوونيم كاهش پيدا كرده . احساس مي كنم خيلي جاها وقتم رو با بعضي آدمها ،هرچند كم به هدر دادم .
اين آخرها طريق لذت بردم از تنهايي رو ياد گرفته بودم . اين شوخي نيست .
من هميشه ته وجودم تنهايي بزرگ و عميقي داشتم كه تا حالا با هيچ چيزي پر نشده . خيلي ها مي گن بخاطر كمبود يه آدم براي تكيه كردنه . ولي من اونچيزي كه مي بينم اين نيست .
اين روزها از مغزم زيادي كار مي كشم . شنبه شب بود . اونقدر فكر كرده بودم و شرايط اين آدم رو سنجيده بودم كه نيمه هاي شب وقتي بيدار شدم تمام لباسهاي تنم خيس يه عرق سرد بود . يخ كرده بودم درست عين يه مرده . بابا تمام مدت توي كلينيك رو دستاش منو اينور و اونور مي برد و كاركنان شيفت شب كلينيك رو بيدار مي كرد تا به وضعم رسيدگي كنن . دنبال دكتر كه توي يكي از اتاقا خواب بود گشت و بيدارش كرد . دنبال مسئول تزريقات و ..... بعد از چند ساعت حالم بهتر شد .
پنجشنبه قراره نامزد اين مرد بشم . من هنوز ترديد دارم . هنوز نمي دونم بي تجربگي هاش برام خوشاينده يا نه .
هنوز نمي دونم مي تونم دوستش داشته باشم يا نه . هنوز نمي دونم وقتي ببوسمش ازش چندشم مي شه يا مي تونم لذت ببرم .
من خيلي ها رو با تنفر بوسيدم . براي اينكه بهترين رو پيدا كنم . براي اينكه ببينم مي شه رابطه رو عميق كرد .
شعار نيست ولي خيلي ها بودن كه ازشون لذت مي بردم اما بوسه هاشون تنفر آور بود .
بعضي ها تنفر آور بودن ولي زندگيمو مي دم تا يه بار ديگه بتونم ببوسمشون . اونقدر هنرمندانه مي بوسيدن كه تا ابد خاطره اش با من مي مونه .
يكي بود كه وقتي دستهام رو مي بوسيد تا سر حد جنون منو مست مي كرد . گاهي فكر مي كردم تنها چيزي كه رابطه رو نگه مي داره همون بوسه هاييه كه از دستام ميكرد . مي رفتم كه دستهام رو ببوسه .
اميدوارم كه خدا بهترين راه رو نشونم بده . دلم نمي خواد تصميم غلطي بگيرم . گاهي خيلي عاقلانه هم نبايد برخورد كرد . يه كمي بايد دلو هم رها گذاشت تا تكون بخوره .
برام دعا كنيد . نمي خوام نه خودم و نه اون جوون رو گرفتار يه تصميم اشتباه بكنم .