تبليغاتX
page

ورق 311: عقد = وحشت

شايد بهم بخنديد ولي هجوم انواع و اقسام فكرهاست كه به سرم ميزنه . من آدم شرط گذاشتن براي ازدواج نيستم . يعني برام يه جور كراهت داره . گاهي فكر مي كنم اگه ازدواج كنم و واقعا با الانش فرق كنه چي ؟

اينو مي دونم كه تا با كسي هم سقف نشي خيلي چيزها دستت نمياد .

گاهي حتي به فكرم مي رسه كه اگه اوني نبود كه مي خوام ‏، مي كشمش !! شده از كسي بخوام يا شده خودم! يه روز ديدي چند گرم فوستوكسين ريختم تو غذاش !!!!! بعد مي گم نه ، به مرور مي كشمش ، از ورق هايي كه يه درصد سرب توشه استفاده مي كنم . اگه در طول مثلا يكسال بطور كم اما مداوم استفاده بشه بدون اينكه كسي متوجه بشه مي ميره !! 

بعد مي شينم به فكر خودم ميخندم. شبيه اين قاتل هاي بالفطره شدم .

وقتي ياد بي تجربگي هاش مي افتم دلم مي سوزه . موقع هايي كه دارم چيزاي مختلف رو توضيح مي دم درست عين يه بچه گربه كنجكاو زل مي زنه تو چشام .

دلم از اينكه واقعا اهل زندگيه قرصه . ولي دلم از اين مي لرزه كه نكنه با تموم اين حرفها برام كسالت آور باشه . نكنه زندگي رو برام بكنه يه تكرار براي تموم شدن ؟ نكنه به اين زودي ها بچه بخواد ؟

يعني ممكنه يه روز ازش خسته بشم ؟ اونوقت چكار بايد كرد ؟ اگه عاشق يكي ديگه بشم كه بهتر از اون باشه چي ؟ تكليف اون چي مي شه ؟ تعهدمون چي ؟ دل خودم چي ؟

يعني زندگي با يه آدم خاص هيچ موقع دل آدمو نمي زنه ؟ اصلا چرا بايد تن به ازدواج بدم ؟ ولي بايد اين باج رو توي ايران به زندگي داد كه براي يه دختر استقلال كامل بعد از ازدواجه كه ممكنه . شايد هم حتي بعد از طلاق ! مي دونم چرت و پرت دارم ميگم . ولي اگه يه روز ديگه نخوام چي ؟ بايد به كدوم قانون زن ستيز اين اجتماع چنگ بزنم تا اين آدم رو از زندگيم حذف كنم ؟ يعني ممكنه اينقدر خوب باشه كه بخوام هميشه ، تا آخر عمرم كنارش باشم ؟

فقط مي تونم اميدوار باشم كه خوب مي تونم تو همه چيزايي كه مي خوام شير فهمش كنم . خدا رو شكر كه خدا اين زبون رو بهم داده .

داره عجيب دلبسته من مي شه . مي ترسم دلبستگيش دست و پا گير بشه . دلم مي خواد بهش بگم حواستو خوب جمع كن . مي دوني داري چكار مي كني ؟ ولي نمي دونم اين وابستگي خوبه يا نه . هر چي مي خوام و مي گم خيلي راحت باعث شده قبول كنه . ولي بايد قبول كرد وابستگي و دوست داشتن گاهي توقع هاي بيجايي رو هم به دنبال مياره . اينو اصلا دلم نمي خواد . تفهيم كردن اينچيزاست كه خيلي برام سخته . حتي سخت تر از اينكه بهش بگم تو ث-ك-ث چي مي خوام و چكار بايد بكنه .

خوبه كه همسر آدم همه چيز رو براي اولين بار با آدم تجربه كنه و به نوعي لذت بخشه . ولي ترسناك هم هست به همون اندازه . البته من هميشه آموزگار خوبي بودم و الحق هم كه توي كلاس استادان !!! عزيز هم كم نياموخته ام و خيلي از چيزهايي كه امروز مي دانم را مرحون زحمات دوستانم مي دانم .

اما چرا دلم واسش تنگ نمی شه ؟ یعنی دوستش ندارم ؟ یعنی احساسم بهش معمولیه ؟ پس چرا براش اینهمه نامه عاشقانه می نویسم که اون بنده خدا دیوانه بشه از احساس ؟ اصلا خودم نمی دونم اینها واقعیه یا یه جور ظاهر حفظ کردن . فقط 5 ماه فرصت دارم . 5 ماه تا تاریخ عقد ! 

2 نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 16:5  توسط سونامی  | موضوع: |