
دخترک سر و وضع خوبی داشت . لابلای حرفهاش از زمان دانشجوییش برام گفت . توی اتوبوس واحد بی نهایت شلوغ بود . دختر معصوم می نمود و متین . لباسهایش تمیز بود ، نه خیلی به روز اما چهره و لباس پوشیدنش دانشجویی بود ،بوی ادکلن ارزان قیمتی هم می داد ،حرفهایش بوی روشنفکری می داد و درک عمیقش از اوضاع اطراف.
اتوبوس سر ایستگاه ترمز کرد. خیل مسافران بود که روی هم به جلو هل می خوردند و فشرده می شدند.
ناگهان صدای ضمخت و نخراشیده ای فامیلی کسی را بلند از قسمت مردانه صدا کرد .(توی اتوبوس سکوت عجیبی اتفاق افتاد ، انگار همه توی دلشان گفتند "بی فرهنگ" ، همه منتظر مخاطب این صدا بودند،انگار همه منتظر یکی از همین زنهای چادر بسر آنهم بدون اتو و چروکیده با یک زنبیل کثیف به دست بودند)
دخترک روی گونه هایش شرمی عجیب نشست و انگار که خودش را منقبض کرده باشد بلند شد و سر به زیر از انبوه جمعیت خود را بیرون کشید .
نگاه مردم به دنبالش بود . هنوز سرش پایین بود .
خیلی دلم سوخت . خیلی دلم سوخت .