
وقتی همیشه واسه خودت زندگی کرده باشی و هیشکی از هیچی زندگیت خبر نداشته باشه ، اونوقت موقعی که مجبور می شی که زندگی واقعیت رو با اون زندگیه که همه چیش یه جور نقاب بود روی زندگی اصلیت ، پیوند بزنی، می بینی که چقدر به چالش های بزرگ بر می خوری که گذشتن ازشون کار هر کسی نیست . صدای شکستنه و استخونهای تو .
می بینی که چقدر راحت بود وقتی هیشکی از کارت سر در نمی اوورد و تو اینقدر مورد ماخذه قرار نمی گرفتی . اونجوری رفتار می کردی که بودی . ولی الان دیگه نه اون خود واقعیتی و نه اینی که نشون می دی .
اون موقع ها فشار ها همیشه از یه جهت بود . از بیرون . من همیشه یه خونه داشتم که هیچیه هیچی که نبود یه جای ؟آروم بود که شبا کپم رو با خیال راحت بذارم .
اما حالا همون هم نیست .
غروب سیزده فروردین بود که من از زور درد روحم ، واقعا از زور درد و تنهایی به خودم می پیچیدم . فشار خونه یه طرف که منو مقصر می دونستن و فکر اون که اونم یه جوری مقصر می دونستم و من !
من ......
نمی دونید چقدر دلم برای خودم سوخت . سر تموم زخمهای کهنش باز شده بود و تموم دلش داشت می بارید ولی باید نشون میداد که همه چیز خوبه . احساس می کردم از تو دارم آروم آروم پایین می ریزم .
از همه بدتر این بود که فکر می کردم اون ناراحته . فکر اینکه اون عصبیه الان ، به فکر منه و منو مقصر می دونه (در صورتی که شاید اونطور مقصر دونستنم کمال بی انصافیه ) دیوونم می کرد .
دمای غروب بود . احساس می کردم که غرورم رو گذاشتم زیر پاهام و خودم با دوتا پاهام له اش کردم ولی گفتم می ارزه به تموم شدن این بازی . بهش زنگ زدم و در کمال تعجب گفت میاد دنبالم که بریم خونه مون !
حقیقتش یکم هم ترسیدم . نمی خواستم کسی بدونه که دارم میرم خونه خودمون . اما به این فکر می کردم که می تونه ازم خیلی راحت انتقام بگیره .
خودم رو برای هر چیزی آماده کرده بودم .
صدام یکم می لرزید . می دونستم اگه فقط یک کلمه در مورد این موضوع بگه سیل اشکه که پایین می ریزه . درست سیزده روز باشه که زن باشی و حرف نزده باشی فقط یه زن می دونه یعنی چی .
یعنی خرد و خمیر احساسی .یعنی خسته و بغض دار . یعنی یکی که منتظر تلنگره که بترکه . غمگینم باشی دیگه واویلاست.
وقتی در رو باز کردم و روبروی خودم دیدمش با تموم قدرتم فقط تونستم یه لبخند کج و کوله دست و پا کنم که خودش هم فهمید هیچ معمولی نیست .
بینمون هیچی رد و بدل نمی شد جز گاهی نگاه های اون به صورتم که صورت گنگ من گیجش می کرد . فقط صدای خش خش بارونی و پاهامون بود .
وقتی در خونه رو بست بغض بیخ گلوم بود و حتی نمی دونستم چکار کنم . بشینم – بیاستم – یا حتی دستام رو تو جیبهام بکنم تا از بلاتکلیفی نمیرن .
نمی خواستم گریه کنم .
اما در رو که بست اومد برای یه لحظه جلوم وایستاد و به صورتم خیره شد ، از اونها که هرچی بلاتکلیفی داری دوبرابر می شه و می خوای بمیری و تو اون لحظه نمونی ، نباشی ، که دستاش رو باز کرد و بغلم کرد . سکوت بود و فقط بوسه های داغ بینمون بیداد می کرد .
.
.
.