
9/3/86
همسرم چند شب پیش برام یک ماشین لباس شوئی خرید . اون هم از نوع خوب و گرون قیمتش . و منو آرایشگاهی برد که با اینکه بعدا پشیمون شدم اما جایی رفتم که خودم می خواستم . اون این دو رو امتیاز بزرگی در حق من می دونست . اما اون روز توی غارش بود و من هرچی سعی می کردم جوری رفتار کنم که اونو از تو غار بیرون بکشم نتونستم . نهایتا وقتی بیخیالش شدم و تو فازهای منفی خودم غوطه ور بودم (اون احساس آزادی در بیرون اومدن از غارش کرد ) اون مدام حال منو می پرسید . اما اون زمانی بود که من احساس کردم به من هیچ اهمیتی نمی ده . منم در حالی که از شدت ناراحتی به خودم می پیچیدم و اعصابم بخاطر بی تفاوتیش به من داغون بود . برام یه ماشین لباسشوئی گرون خرید (فکر می کنم می خواست نشون بده دوستم داره ) اما افکار منفی و سردی غروبش باعث شد دیگه چیزی نبینم و نفهمم . این شد که ازش تشکر نکردم .
آخر های شب اون مدام از من می پرسید چی شده برام بگو ؟ ولی من هیچی نگفتم .اینها باعث شد که اون شب یه شب جهنمی باشه . و بااینکه برام کارهای بزرگی کرده بود اما حتی ناراحت تر هم به خونه برگشت و من هم .
دیشب هم نتونستم ببینمش . و فکر می کنم این موضوع که نتونسته منو خوشحال کنه اونقدر آزارش داد که از دیشب تا صبح سر درد عجیبی گرفته بود و امروز مجبور شد توی خونه بمونه تا استراحت کنه .
فکر می کنم وظیفه منه که حالا کمک کنم حال اون خوب بشه .
یه نامه عاشقانه براش نوشتم و توی اون ازش تشکر های گرمی کردم . تا ببینم که جواب میده یا نه .
10/3/86
توی مسیر که بر می گشتم خیلی اتفاقی یادم افتاد که اصلا قضیه اینها نبوده . شاید بی تاثیر نبوده ولی اصل قضیه این بود که شب قبلش به من زنگ زده بود و گفت (به شوخی بود) لازمه که بقیه خرید ها هم تو باشی ؟ و من با اینکه خیلی سعی کردم خود دار باشم نتونستم جلوی واکنش خودم رو بگیرم و ناراحتی خودم رو از این جمله نشون دادم . نه اینکه چیزی بشه . در حد اینکه کاری نداری و قطع کردن تلفن . گرچه بعدش چند بار زنگ زد و با قربونت برم و عزیزم خواست قائله رو فیصله بده اما من ریخته بودم بهم .
مابقی شب من به کارهام رسیدم و شب رو خیلی راحت خوابیدم و گفتم باید اینو فراموش کنی . اما اون از اینکه ناراحتم کرده بود و اینکه معذرت خواهیش رو قبول نکرده بودم و ناراحت موندم . انگار که از شاد کردن من عاجز شده باشه . کنم این موضوع که نتونسته منو خوشحال کنه اونقدر آزارش داد که از دیشب تا صبح سر درد عجیبی گرفته بود و امروز مجبور شد توی خونه بمونه تا استراحت کنه .
وقتی ساعت سه بهش زنگ زدم خیلی داغون بود . صداش بوی غم عجیبی می داد . دلم لرزید .
به خودم گفتم باید احساس های مثبتش رو فعال کنی . تو باید خوشحالش کنی . با خوشحال شدن من اون خوشحال می شه . با رضایت من اون راضی می شه .
در هر صورت نامه من نامه شادی بود و سر تا سر تشکر و قدر دانی از اون بود .
شب هم که با هم بودیم سعی کردم کمکش کنم . نق نزدم . خوشحال بودم . بارها و بارها بغلش کردم . و سعی کردم تو خریدن فرش بهش امر نکنم . نقطه نظرم رو گفتم و تو انتخاب راحتش گذاشتم .
شب خوبی بود . من امروز خیلی آرومم.
یه تصمیم دیگه هم گرفتم . اینکه می خوام آرایشگاهی که قرار بود برم رو تغییر بدم . می دونم خیلی کفری می شه . چون تقریبا یک روز کامل تمام آرایشگاه های کرج رو گشتیم و بالاخره در حالی که داشت از دست من دیوونه می شد جایی رو قبول کردم . ولی فکر می کنم یه کم عجله کردم !!!! می خوام عوضش کنم . اگر بتونم از مهارتهای پیشرفته درست استفاده کنم فکر کنم بشه . می خوام سعیم رو بکنم .