
11/3/86
توی کتاب روابط پیشرفته خوندم که : اگر دنبال صمیمیت با همسرتان هستید ، اقدام به حل کردن مسائلتان به تنهایی نکنید . آن را طوری مطرح کنید که او در موقعیت حل آن باشد .
قرار بود فرش بخریم . خیلی سعی کردم همه چیز رو خوب نگه دارم . وقتی زنگ زد گفت که همسر برادرش می خواد بیاد تا ببینه برای خونه چه فرشی باید بخریم !!!! بهش گفتم : یعنی خودمون نمی تونیم تصمیم بگیریم ؟
بقیه اش دیگه در مورد اون نبود و چیزی گفته نشد . وقتی تلفن رو قطع کرد عصبانی بودم . برام مسخره بود که این اتفاق بی افته . می تونستم همه تلاش دیروزم رو خراب کنم . جلوی آینه ایستادم و گفتم باید امشب هم درست حرکت کنی . نباید خونه ساخته دیروز رو خراب کنی . فقط هدفم رو گذاشتم که فرش باید 6 متری باشه . همین برای من مهم بود .
موقع رفتن اونها هم اومدن . خودش و دوتا کوچولو هاش . رفتیم خونه . اونها مرتب مبلها رو جابجا می کردن و سعی می کردن یه دکور جالب بچینن . من چیزی نمی گفتم و مشغول بردن نوشابه براشون شدم .
چند بار از من پرسیدن چطوره ؟
من گفتم : مطمئن نیستم ولی خوبه . وقتی جوری چیدن که باب طبع خودم بود گفتم : وای چقدر جالب شد ! (همسرم فهمید که می تونه کاری برای من انجام بده )
و همسرم لبخند زد و گفت : آره همین خوبه ! (من نگاهش کردم و لبخند زدم )فضا رو اندازه زدن و درست به مساحت 6 متر خالی ایجاد شد .
توی دلم گفتم باور نمی کردم که کلمه ها اینقدر جادویی باشن .
توی مغازه فرش فروشی :
متصدی فرش فروشی فرشها رو به ترتیب ورق می زد . چند تا فرش رو که ورق می خورد نشونم داد و می گفت خوبه ؟ می گفتم : آره قشنگه . بزار ادامه اونها رو هم ببینم . تا اینکه به فرشی رسیدم که دوست داشتم .
گفتم :این چطوره ؟
اون گفت خوبه . و بعد پرسید نظر تو چیه ؟ گفتم بی نظیره . گفت : بخریمش ؟ گفتم : ممنونم .
و اون انگار بزرگترین کار دنیا رو داره برام می کنه رفت و خریدش . نمی تونم بهتون بگم که چه برق شوقی تو چشماش بود .
کارمون که تموم شد ازش یه تشکر گرم کردم . تقریبا داشت روی ابر ها حرکت می کرد .
نمی تونم بهتون بگم وقتی همسرتون خوشحاله و به شما توجه می کنه چه احساس جالب و دوست داشتنی هست .
حالا آخرین کار مونده بود . پیشنهاد شام !
من همیشه توی مسائل مالی معذب بودم . بعد از اینهمه مدت نمی تونستم راحت بهش بگم گرسنمه . شام می خوام !
اینبار یاد گرفته بودم که اگه چیزی می خوام تو غالب گفتن مسئله ای که اون از پس حلش برمیاد مطرحش کنم .
با اینکه خیلی سخت بود
خندیدم و گفتم : چقدر دلم پیتزا می خواد . با سالاد و دوغ !
اون با عشق نگاهم کرد و چیزی نگفت .
منم چیزی نگفتم . (احساس کردم اینکار رو نمی کنه )
جفتمون غرق شادی بودیم .
رفتیم خونه . فرش رو پهن کرد و منو بغل کرد . روی فرش غلط می خوردیم و می خندیدیم . خیلی لحظه های خوبی بود .
دیگه می خواستم برگردم که گفت : شام پیتزا می خوری ؟!!!!!!(باورم نمی شد که یادش مونده باشه )
گفتم : آره !
و ما با هم رفتیم و پیتزا خوردیم !!!
نمی تونم بهتون بگم که رعایت کردن همین جمله ابتدای پست ، چه تاثیر جالبی توی رابطه ما گذاشت . من برای اولین بار دارم تجربه می کنم که وقتی چیزی ازش می خوام با میل و رغبت انجامش میده . این خیلی خوشحال کنندس . دو روزه که رابطه ما واقعا مثبته . این عالیه .