
2/4/86
دیشب وسایلم رو بردیم خونه خودمون . البته فقط بردیم . بماند چقدر من از دست همسرم ناراحت شده بودم . توی راه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و شروع کردم به غر غر کردن . هرچی که باعث ناراحتیم بود رو بدون رودربایستی گفتم . وقتی حرفام تموم شد من واقعا احساس های بدم تخلیه شده بود . انگار تموم مشکلام حل شده بود . دیگه هیچ حس بدی نداشتم . تازه چون بین حرفهام چیزی برای دفاع از خودش نگفته بود احساس عشقم هم گل کرده بود . دلم می خواست وسط خیابون ببوسمش . ولی اون دقیقا برعکس شده بود . به شدت احساس می کردم دچار عجز شده . تمام دلخوری های من به اون انتقال پیدا کرده بود .
یکم سکوت کردیم . بعد دستش رو گرفتم و بهش گفتم که مهم نیست که چی گفتم . همه چیز رو فراموش کن چون من ناراحتی هام با حرف زدن تموم شد . من با گوش دادن اون تونستم همه چیز رو فراموش کنم .بهش گفتم اگه می دونست که با گوش دادنش چقدر بار رو از رو دوش من برداشته و من چقدر ممنونشم اون دیگه ناراحت نبود .
احساس کردم دوباره جون گرفت . و ما رفتیم عروسی . و من از اول تا آخر مهمونی رقصیدم . خیلی شب خوبی بود . بعد از اینکه از تالار بیرون اومدم پیداش کردم . اونم خوشحالتر بود . یعنی دوتامون فراموش کردیم .
می دونید ، تازه دارم بعد های زنونه خودم رو کشف می کنم . و نیاز شدیدم رو موقع ناراحتی به حرف زدن . دیشب اگر حرف نمی زدم ، می تونست یه شب جهنمی بشه ، هم برای خودم و هم برای اون . می تونست امروز هم با کینه و کدورت بگذره . اما وقتی حرف زدم –البته گریه هم کردم – دوباره تونستم خودم رو پیدا کنم و خشم درونم رو نسبت بهش به عشق تبدیل کنم . درواقع من و فکر می کنم تمام زنای دیگه تنها راهی که داریم تا بتونیم احساس های منفی رو به مثبت تغییر بدیم و بتونیم دوباره در کوتاه ترین زمان ممکن عشق بورزیم ، صحبت کردن باشه . احساس می کنم وقتی حرف می زنم درست حالت کسی رو دارم که داره خاک ها رو کنار می زنه تا به جعبه طلا برسه . اگر حرف بزنم زودتر به اون جعبه طلا (همون توانایی دوباره عشق ورزیدن) می رسم و آروم می شم . اما اگه حر نزنم باید صبر کنم که باد بتونه اون خاکها رو کنار بزنه . و این ممکنه خیلی طول بکشه .
امیدوارم فکر نکنید خیلی دارم چرند می گم .