تبليغاتX
page

شب قبل عروسی

امشب ، شب آخري هست كه خونه بابام هستم . خيلي حس خوشاينديه رفتن . زندگي رو جور ديگه شروع كردن . دوست دارم از اين شب ها رد بشم . قبول دارم كه يه كمي دلشوره دارم و يه كمي هم ترس . ولي شور و شوق هم دارم .

مي دونم كه تا بيست و سوم  پست ديگه اي نخواهم نوشت . خونه خودم كامپيوتر دارم ولي خط تلفن نداره . پس برام دعا كنيد كه پست بعدي پست خوبي باشه و براتون از كلي چيزاي خوب خوب و زير لاحافي بگم ;))

2 نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 21:40  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |