
مگر می شود چیزی از علاقه من به تو بکاهد ؟ مگر نمی بینند که به عشق دیدن تو است که نفس می کشم ؟ مگر نمی بینند وقتی که کنار توام آرامم ؟ فکر می کنند این آرامش از کجا می آید ؟ نمی دانند مگر برای من همینکه تو باشی ، همینکه حضورت لابلای لباسهایم ، کتابهای گنجه کتابخانه خانه ام ، حتی همینکه جای حضورت را گاهی جای جای خانه ام حس کنم هم کافی ایست . همینکه گاهی حرکتهای دستت را می بینم ، همینکه صدایت را می شنوم در شادی و غم ، در آرامش و خشم ، می دانم که هنوز قلبت می زند ، می دانم که هنوز قلبم میزند .
مگر همه چیز به داشتن حس مالکیت است ؟ من تو را از همه بیشتر دارم . و شاید تو مرا از همه بیشتر ، حتی نمی خواهم که بدانی . همینکه هستی برای من زیباست . همینکه این چشمها را می بینم زیباست . همینکه تو زنده ای زیباست . همینکه چشمهایم تو را می بیند زیباست ، حتی همینکه همیشه در حسرت بوسه تو می مانم زیباست . همینکه التماس نگاهم را نمی بینی و بی تفاوت هم می گذری برای من زیباست . اصلا می خوام که ندانی و بی تفاوت باشی .
اینها همه چه اهمیتی دارد ، برای من همین کافی ایست که وقتی دلهره و ترس تمام وجودم را پر می کند می آیی نزدیکم و دستانم را توی دستان گرمت می گیری و کنار خودت می نشانیم و برایم از همه چیز می گویی تا ترسهایم را بشویی ، برایم انسانیتت از مالک بودنم بر تو مهمتر می آید .شاید هم مالکیت تو بر من .
مگر آنکه حس می کند مالک است ،واقعا متصاحب هم هست که حالا دست کسی کوتاه مانده باشد ؟ مگر به خواست عشق نیست و صدای کوبیدن قلب ؟ یا به اسمهای مرکب شده است ؟
کدام تعیین کننده تر اند ؟
چه کسی این را می فهمد ؟ چه کسی این را می داند ؟ که من تو را بیشتر از همه دارم .