تبليغاتX
page

خارج از رابطه

پسره خیلی کار می کنه . خیلی خوش قلب به نظر میاد . خیلی جدی با من حرف می زنه . همیشه بهش لبخند می زدم بلکه از این تک و تای جدیدتش بیرون بیاد . برام اونهمه خشک و رسمی حرف زدن و جدیت اونم تو شرکت ما که توی اینچیزا ول و وازه یکم بی معنیه . احساس می کردم خسته اس . خیلی بهش فشار میاد .

دلم براش می سوخت .

امروز برای اولین بار اومد و کارم داشت . با کمال تعجب دیدم لبخند می زنه . انگار با همون تصور که من آدم خیلی خوشحالیم نزدیکم اومده بود . با اینکه خیلی عصبانی بودم اما بهش لبخند زدم .

کارهای کتابخونه و راه اندازیش رو به اون داده بودن و من می دیدم واقعا از وقت استراحتش می زنه و برای این کار وقت می گذاره . موقع رفتن بهش گفتم : اگه توی راه اندازی کتابخونه کمک احتیاج داره می تونه روی من همه جوره حساب باز کنه . خیلی قشنگ بود . یه لحظه تو چشمام نگاه کرد . یه جور قشنگی نگاه کرد و سرش رو به علامت تشکر تکون داد . و بعد از اتاق بیرون رفت . هر دومون غرق لذت شده بودیم .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 7:41  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |