
*صبح ساعت 10 دست بکار شدم . آقا تا خود ساعت شیش و نیم پختن این آش شعله طول کشید . اول که اوردمش سر میز همه فکر می کردن آش گندمی چیزیه . هر کی یه قاشق می کشید . اما به محض اینکه یک قاشق می خوردن دیگه امون نمی دادن . برام خیلی جالب بود . درست مثل انجام یه پروژه مهندسی بزرگ که با موفقیت انجام شده بود ، احساس موفقیت می کردم . باورم نمی شد از اون پاتیل بزرگ آش که معمولا برای افطار خورده نمی شه فقط 2 تا ملاقه باقی مونده بود . جاتون خالی اونقدر ازم تعریف کردن که کمی از حس بزرگ نیاز به تعریف شدنم اغنا شد !!!
ولی خوب از اونور هم چون 14 نفر با خودمون مهمون داشتیم . منم یه خبطی کرده بودم و گفته بودم همه با هم بیان که یکباره مهمونی ها جمع بشه . دیگه یادم رفته بود که این وسط خودم هم ممکنه به مقام رفیع شهادت نائل بشم . خیر سرم فکر کردم اگه شوشو کمک بده می شه راحت از پسش بر اومد .
اما چشمتون روز بعد نبینه ؛ مرگ رو جلوی چشمم دیدم . تازه با اینکه تمام پذیرایی رو شوشو کرد و غذا رو هم مردا درست کردن و ظرفها هم جناب ظرفشور مهربون . اما همین در اووردن وسایل و آماده کردن مرتب میوه و شیرینی و چای و جلو دست گذاشتن مواد غذا برای مردا ،پدری از من در اوورده بود که دیگه نمی تونستم تکون بخورم .
حالا اونا بکنار این وسط سر یکی از بچه ها هین بازی خورد به شوفاژ و شکست و خون و خون ریزی و تمام پتوی اتاق خواب به گه کشیده شد و فرش توی حال و آشپزخونه رو دیگه نگو .
خلاصه تا یکهفته بشور و بساب دارم .
* دومین خبر اینه که اگه خاطرتون باشه پارسال همین موقع بود که عزم و جزم کرده بودیم که زبان یاد بگیریم که این شوشو سر و کلش تو زندگیمون پیدا شد . اما امسال در همین زمان دوباره تصمیم گرفتیم که دوباره شروع کنیم . اما اینبار نه تنهایی . امروز برای ثبت نام اقدام می کنیم . برامون آرزوی موفقیت کنید . ببینیم اینبار طلسمو می شکونیم یا نه .