تبليغاتX
page

روزهای بی لبخند

یجور ترسناکی شده . هیچی نمی گه . ساکته ساکت . گاهی حتی جواب بعضی سوالهامو هم نمی ده . نه اینکه نخواد انگار نمی شنوه . تو خودش و یه غم مبهم گم شده . جرات ندارم هیچی ازش بپرسم . فقط برای اینکه آتو نداشته باشه و همه فشار ها رو سر من آوار نشه وقتی می رم خونه همه چیز رو مرتب می کنم .دو جور غذا رو آماده می کنم که شاید یکی رو پس بزنه . چای و قهوه با هم حاضره . خونه تمیز . لباسهاش درست هر کدوم سر جای خودش و اتو کشیده .

وقتی هم میاد می شینم کنارش و چند تا سوال ازش می کنم اما سر حرف رو دست نمی گیره . به حرفهام هم بی علاقس . اما با نوازش هنوز دوسته . خودش رو به نوازش دستهام می سپاره . گاهی یجوری می شینه که دست یا پاش روی تن من باشه . اما فقط همین . گاهی هم روی مبلی که همیشه روش با هم داز می کشیم و کلا زندگیمون روی اونه جوری می خوابه که جای من نباشه و دور باشم .

موقع خواب هم وقتی دستهام رو بطرفش دراز می کنم که یعنی بغلم کن ؛ نه نمی گه و محکم به خودش فشارم میده و نوازشم می کنه . ولی بازم هیچی نمی گه .

مسخرس ولی همه اینها بی دلیل هم نیست . یعنی درست از جمعه ای که مهمونی بودیم  و توی مهمونی خیلی چای خورد . اونقدر که همه عاصی شده بودند و دفعه آخر هم گفت که من براش بریزم و خودش رو هرچی به زمین زد من گفتم برات ضرر داره (بعد از مهمونی هم توی راه خیلی تند بهش گفتم که به هر دلیلی که بود نباید اینقدر تو خوردن زیاده روی می کردی که کفر همه در بیاد ) اما از وقتی بهش گفتم اینطوری شد . یعنی کم کم اینطوری شد .

نمی دونم درست بود یا نه ولی همون شب هم بخاطر اینکه اونطور تند انتقاد کرده بودم ازش معذرت خواستم . و اون هم گفت صبرم زیاده و گفت که خوبه و همه چیز رو براهه . ولی انگار رو براه نبود .

کارهایی رو می کنه که قبلا خیلی بندرت انجام میداد . توی این اوضاع شلم شوربا برام دیشب ساندویچ کالباس خریده بود چون یکهفته پیش گفته بودم که خیلی دلم هوس  کرده . خودش چایی می ریزه و موقع ریختن میگه تو هم می خوری بریزم ؟ یا وقتی می گم بازم چای می خوای میگه اگه کار داری خودم می ریزم !!

فکر کنم غرورش رو خدشه دار کردم . اصلا نمی دونم . فقط این روزا خیلی سخت می گذره . دلم لبخندش رو می خواد .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 15:2  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |