
رفتم خونه در حالی که داشتم از انرژی مثبت می ترکیدم . بخودم گفتم امشب از اون شبهای خیلی خوبه .
اما وقتی در رو برام باز کردم دیدم هر گوشش از یه طرف آویزونه . نه ماچی نه بوسی . یه کله رفت دنبال کار خودش . حالا من هرچی می گم خوبی ؟ چته ؟ تو فکری ؟ دیدم نه ! آقا دوست دارن غرق در تفکراتشون باشن .
دقیقا وقتی کفر من رو تا حد جنون در اوورد . احساس کردم که تازه داره انرژی می گیره !
منم زدم به کوچه علی چپ . حالا این وسط مهمونی هم می خواستیم بریم . توی راه از یه مغازه آدامس گرفتم و ده تاشو باهم خوردم و به اونم هیچی ندادم :دی . اونم نامردی نکرد و از مغازه بعدی بادوم هندی گرفت که من عاشقشم و شروع کرد خوردن . حالا من دارم می میرم از هوس . دیدم نمی شه طاقت اوورد . حالا من هی التماس می کنم تو رو خدا یدونه ، نامرد یدونه . یزید یدونه ......