تبليغاتX
page

 

 

ایمان من آن لحظه ای بود که می رفتی و من با دریایی از احساس پشت سرت برای بدرقه می آمدم .دستگیره به دست ، از شدت غم دندانهایم را به هم می سائیدم و چشمانم را می بستم و سر تکان می دادم که نریزد این اشک های لعنتی...

ایمان من آن لحظه ای بود که تهدید می شدم برای زندگی و ماندن اما دستهای خودخواهی ات را از روی پاهایم کنار نمی زدم ...

ایمان من آن لحظه ای بود که وقتی از شدت ضعف و فشار و درد به خودم می پیچیدم و گریه می کردم ، بوسه های نیازمندتر و ناجوانمردانه تر تو را بی جواب نمی گذاشتم ...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 9:45  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |