
یک دوست جدید پیدا کرده ام .موجود خیلی جالبی است . گاهی ساعت ها با هم صحبت می کنیم . از کار تا زندگی شخصی و تا درونی ترین لایه های ذهنی مان . ساعت ها بحث می کنیم بدون لحظه ای خستگی .
تمام مدت - از پشت مانیتورهایمان در حالی که به سرعت چیزی را تایپ می کنیم و صدای تق و تق کلیک موس و گاهی چشمهایمان را ریز می کنیم به نشانه دقت کردن- در تمام مدت با هم حرف می زنیم . خیلی از بودنش احساس لذت می کنم . با اینکه عمر ماندنش از همین الان می دانم که خیلی کم است اما نمی دانید چه احساس نزدیکی عمیقی با هم پیدا کرده ایم . گاهی اصلا به عشق دیدن و صحبت کردن با اوست که سرکار می آیم .
روزهایم یکجوری رنگ پیدا کرده . جالب شده . احساس می کنم دوستش دارم . یعنی کم کم دارم درگیر دوستی اش می شوم . همانجوری که درگیر دوستی یکی از هم مدرسه ای هایت می شوی و دل می بندی و آخر سال هم با جان کندن اما عشق و درد جدا می شوی .
توی چشمانمان یک دوست داشتنی موج می زند که حتی خودمان هم نمی توانیم انکارش کنیم . حتی وقتی سرمان را بچگانه پایین می اندازیم .
این دوستی ها را دوست دارم . یعنی من به شوق این دوستی هاست که زنده ام . به عشق سرشارشان . به حجب و حیایی که درشان موج می زند . به نوع جوانه زدنشان . به بی آلایشی شان. به اینکه خط قرمز دارند و گاهی آنقدر در وجودت تکان می خورد که خودت را به در و دیوار این دیوار محدودیت می کوبی و ذوب می شوی اما پشت همان خط می مانی . پشت همان خطوط قرمز . انگار که ارزش این دوستی ها همینجاست که روشن می شود . سبک و سنگینی اش اینجا رو می شود . و من زنده به اینهایم ...