
سفرنامه
از رفتن به شهری که خانواده همسرم توشه متنفرم . دست خودم نیست . اما متنفرم . نه حالا بخاطر اینکه خانواده همسرم اونجاست . کلا از شهرهای دیگه خوشم نمیاد . احساس خوبی ندارم . در طول روز باید یک ساعتی رو توی خودم فرو برم تا بتونم تعادل روحیم رو حفظ کنم . اما توی مسافرت نمی شه . بودن یکروز کامل کنار آدمهایی که با حالت های خلقی من آشنا نیستن و مجبورم همیشه خودمو شاد نشون بدم آزارم میده .
برای عروسی یکی از نزدیک های خانوادش که دیگه راه فراری نبود برای نرفتن خودم رو با هزار دلیل قانع کردم که باید بریم . روز سفر از سر کار که اومدم تمام وسیله ها رو از ساعت چهار بدون اینکه بتونم لباس های بیرون رو از تنم بکنم بستم .( غذای توی سفر رو حاظر کردم ،سالاد و چای و میوه و هر چی که بخوای . خونه رو مرتب کردم . ظرفها رو شستم . زباله ها ی دستشویی و حموم و اتاقها رو کیسه کردم . دستشویی ها رو شستم و پودر سوسک کش زدم . کامپیوترم که دل و رودش هر کدوم یک طرف بود رو جمع کردم . کتابها رو توی قفسه گذاشتم . لباس چرک ها رو شستم و اتو کشیدم . چمدون سفر که هزار تا چیز می خواست و کافی بود یکیشون کم باشه تا تمام فکرت خراب بشه . ) وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت 7.20 دقیقه شده . یکهو یادم اومد که درسهای کلاس زبان رو هم باید ببرم که توی راه گوش کنم . کامپیوتر رو که روشن کردم زنگ در زده شد . همسرم با عجله اومد و گفت که بریم . بهش گفتم یک دقیه هم نمی شه که فایلها رو کپی می کنم . یهو قاطی کرد و گفت وای دیر شد ،من بمیرم توی این جاده تو راحت شی و با این زن گرفتنم و ..... خلاصه هر چی تونست گفت و من مبهوت نگاه می کردم . این شد که هر چی سعی کرده بودم انرژی مثبت داشته باشم که رفتارم خوب باشه ،سگی شدم چه جور !
دقیقا دو روز مسافرت رو با هم حرف نزدیم . البته خیلی جاها خواستم که برم و بیخیال شم و آشتی کنم ولی دقیقا همون موقع یک چیزی می گفت که حرصم در بیاد و دوباره عقب بکشم.
روزی هم که رسیدیم چمدونها رو که داخل خونه گذاشتیم راهی سرکار شدم و نشد که با هم باشیم . دیشب که بر می گشتم دیگه واقعا از قهر حوصلم سر رفته بود . دلم بغلش رو می خواست . دلم مهربونی هاش رو دوباره می خواست . فکر می کردم که محق هستم و دوست نداشتم وقتی من بخشیدم اون دیگه کش بده .
دم در که رسیدم دیدم در فلزی بازه !! برام خیلی عجیب بود چون همیشه بعد از من می اومد . در رو که باز می کردم قلبم می کوبید . انگار اولین باری که قراره ببینمش . روی نهار خوری نشسته بود و داشت آخرین کتابش رو باز نویسی نهایی می کرد . بی میل سرش رو بطرم اوورد که می خواستم ببوسمش . و بعد بلند شد و روی مبل لم داد و کارهای من رو زیر نظر گرفت .
بهش گفتم دوست داری حرف بزنیم ؟ اونم قبول کرد . و هر کدوم تا تونستیم حرف زدیم و منم که شر شر گریه کردم . بعد هم یه شب عالی .