این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود و مجبور بودم خیلی روزها رو از ۷ صبح تا ۷ شب بمونم شرکت . این آخریها یکبار یکی از همکارام (بچه های قسمت فنی که تازه اومده کارخونه ما ) نزدیکای ساعت ۷ اومده بود دفتر که برگه هاش رو ببره . وقتی با تعجب دید که من موندم توی کارخونه گفت : خانوم فلانی شما چرا اینقدر می مونید توی کارخونه ؟
منم از لابلای دفتر و دستک هام نگاهی بهش انداختم و گفتم : مجبورم !
اونم با ناراحتی گفت : مجبورید ! بعد یه نگاهی که انگار به سرایدار خونشون نگاه می کنه سرش رو تکون داد و رفت .
آقا اون که رفت من تازه متوجه شدم اون چه برداشتی کرده . من منظورم این بود که کارهام خیلی زیاده اما اون برداشت کرد که بخاطر مشکل مالیه .
حالا وقتی میاد تو دفتر ما و میره بچه ها هر و هر می خندن و میگن این فکر می کنه تو گدایی چیزی هستی .
2
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 13:51  توسط سونامی
|
موضوع: واقعی
|