
جناب مدیر عامل به خطوط توقف داده بود بدون اینکه با من هماهنگ کنه . بعد از فهمیدنم بلافاصله یه نامه کنایه دار زدم بهش که در صورت صلاحدید در این زمانها من رو هم در جریان بگذارید . یک علامت تعجب هم گذاشتم آخرش و امضا و ...
امروز منشی نامه پاراف شده اش رو بهم برگردونده . می دونید پایینش چی پاراف کرده بود ؟؟
نوشته بود "چشم حتماً " .
سراسر زندگي انسان بر روي زمين ،در همين خلاصه مي شود: يافتن بخش ديگر. مهم نيست كه وانمود مي كند در جستجوي حكمت است ،يا پول يا قدرت . اگر نتواند بخش ديگر خودش را بيابد، هر آنچه به دست آورد ،ناقص خواهد بود . فراتر از همه چيز ، مسئول آنيم كه در هر زندگي دست كم ، يكبار ، با بخش ديگر خود كه در راه ما تجلي خواهد كرد ، يگانه شويم . حتي اگر فقط براي چند لحظه باشد . چون اين لحظات ، عشقي چنان عظيم به همراه خواهد داشت كه بقيه روزگار ما را توجيه مي كند . <پائولو كوئيلو>
تعداد بازديد کننده هادر پشت پنجره در آنسوي نور و زيبايي آنجا كه اولين قابيل ، هابيل را كشت و بعد آن هابيل ها و قابيلها.آنجا كه دستان خسته پير زني در حسرت آنكه فرزندانش عصايي به او بدهند در فاصله ميان نياز وانتظار مي خشكد؛ آنجايي كه نگاه گرسنه كودكي بر تكه ناني به اندازه تمام زمان طول مي كشد؛صاحبدلاني در حسرت آن سوي پنجره در حسرت نور،در حسرت بودن در آنسوي پنجره و نگاهي حقيرانه به اين سو افكندن،دل را به محراب دعا كشاندن؛آرزويشان آنچنان بلند است كه بلندترين گلدسته ها دست به دامانشان نمي سايد و دلشان آنچنان آبي است كه فيروزه اي گنبد همه مسجد ها را بي فروغ مي كند،و پيوندي ديرينه با دشت نور دارند. زماني آنجا بودند و اينك نيستند و تمام يادگارشان جاني شيفته است كه به تبرك نگه داشته اند. و هر سپيده دمان هنگامي كه شير صبح در حلقوم سياه شب فرو مي رود دستان نياز را به ضريح پنجره مي كشند و جان را نه براي ضيافت كه براي زيارت رها مي كنند. شب كه مي شود آسمان تا سقف شكسته خانه هايشان پايين مي آيد و همه ستاره هايش را به اميد آنكه به درخشندگي اشكهاي غلتانشان باشد پيشكش پاكي اشكهايشان مي نمايد و آنها از آسمان و ستاره هايش به آنسوتر مي نگرند.پرنده اي زنداني كه زندانبانشان سايه اي سياه بر سر آنها افكنده است و هر دم دل آنها را به سويي مي كشاند. هنوز نئونهاي بازار و گلهاي هميشه كاغذي آنقدر به بندشان نكشيده است كه از ياد پرهاي بسته خود غافل شوند. <سونامي>
....شگفتا! وقتی که بود نمیدیدم، وقتی می خواند،نمی شنیدم.... وقتی دیدم که نبود.... وقتی شنیدم که نخواند....! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال، در برابرت، میجوشد و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و بهوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید،تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش، و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود، از غم نبودن تو میگداخت! او همان «صاعقه» بود. اما صاعقه ای که پس از مرگش بر دلم فرود آمد . آدمها غالباً، پیش از مرگشان میمیرند و کم اند آنها که هر دو مرگشان یکی است . اما او از آنها بود که پس از مرگش، حیاتی دیگر را در درون من آغاز کرد . حیاتی که بارور تر و دگرگون کننده تر از زندگی پیش از مرگش بود . این دو معبود من اند . معبود می گویم، چه، علی بزرگ میگوید «هر که به من حرفی آموخت مرا عبد خویش ساخته» بی شک این از آن حرفها نیست که در کتابها و کلاس ها می آموزند . از آن حرفهایی است که آدمی را می سازند. همانگونه که هر کس دو مرگ دارد، دو تولد نیز دارد، و در این آفرینش جدید، کسانی که چنین حرفی یا حرفهایی میآموزند آموزگاران روح آدمی اند . این حرفها از آن حرفهای خالقانه است . حرفاهای آفریننده .! و تو ای آموزگار بزرگ درسهای شگفت من ! ای که دست کینه توز مرگ در آن حال عطشم به نوشیدن جرعه هایی که از چشمه جاوید درون پر از عجایبت در پیمانه های زرین کلماتت می ریختی. مرا بیتاب کرده بود ، در این کویر سوخته پر هول تنها رها کرد؛ ای که به من آموختی که عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن «دوست داشتن» است و آن آسمان پر آفتاب و زیبای «ارادت» است و آن بیتابی پر نیاز و دردمندِ دو روح خویشاوند است. آشنایی دو تنهای سرگردانِ بی پناه، در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم؛ آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بیدرد، دردمند می دارد و نیازمند و بیتاب یکدیگر می سازد «دوست داشتن» است . و اکنون تو با مرگ رفته ای و من، اینجا، تنها به این امید ؛ دَم می زنم که با هر «نفس» ، «گامی» به تو نزدیک تر می شوم و .... این زندگی من است <دکتر علی شریعتی>
انسان همیشه خود را از طبیعت شریف تر می یابد ،و خود را از «آن که هست»بر تر می خواهد. چه پست اند آنها که فاصله میان «آنچه هستشان» با «آنچه باید باشدشان» نزدیک است و حتی ؛در برخی هر دو بر هم منطبق! هر موجودی در طبیعت «آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد . نیست . آدمی هر چه «روح» می گیرد و هرچه از آنکه «هست» فاصله می یابد از آنکه «باید باشد» نیز دورتر می شود ! و از این روست که هر که متعالی تر است ، از وحشت ابتذال، هراسناک تر است و از بودن خویش ناخوشنود تر و این است فرق میان انسان و حیوان . <دکتر علی شریعتی>
